مجموعه رویایی فیلم Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 آذر 1384
یه کامنت جالب
نوشته شده توسط بارون در ساعت 2:24 PM

این رو یه دوست خوب توی کامنت ها برام گذاشته:

حالا به نوع بله گفتن خانومها سر سفره عقد دقت کردین؟ بسته به گرایش یا علاقه هر کسی یه جور بله میگه . مثلا:
عروس عادی : با اجازه بزرگترها بله
عروس لوس: بع..........له...
عروس زیادی مؤدب: با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دایی جون، عمه جون،...، زن عمو ، ... (این عروس خانوم آخر هم یادش میره بگه بله !)
عروس خارج رفته: با پرمیشن گریت ترهای فمیلی ... آ یس
عروس خجالتی: اوهوم
عروس پاچه ورمالیده: به کوری چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فامیل این بزغاله (اشاره به داماد) آره....

عروس رشتی: اووو اگر اهالی محل موافقند بنده مخالفتی ندارم
عروس هنرمند: با اجازه تمامی اساتیدم، استاد رخشان بنی اعتماد، استاد مسعود کیمیایی، ...، اساتید برجسته تاتر، استاد رفیعی، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجی ، شیر علی قصاب هنرمند،... آری

عروس زیادی مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحیم و به نستعین انه خیر ناصر و معین ... اعوذ با... منم شیطان رجیم یس و القرآن الحکیم .... الی آخر .... ( و در آخر ) نعم

عروس فمنیست: یعنی چی؟! چه معنی داره همش ما بگیم بله ... چقدر زن باید تو سری خور باشه چرا همش از ما سؤال میپرسن ! ... یه بار هم از این مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسین ...  فقط باید زد تو سرشون و بهشون گفت همینه که هست میخوای بخواه نمیخوای هم..... )

 
چهارشنبه 30 آذر 1384
شاید...
نوشته شده توسط بارون در ساعت 2:20 PM
شاید برای آخرین بار بود که دیدمش. شاید دیگه هیچوقت نتونم برم جایی که یه دنیا خاطره ازش دارم. شاید دیگه هیچوقت...
سه شنبه 29 آذر 1384
نوشته شده توسط بارون در ساعت 7:10 PM
داشتم دوغ میخوردم. خیلی خوشمزه بود. روشنک داره مامان میشه. تعطیلی من داره میرسه. بلیط گرفتیم که بریم مسافرت. فردا میخوام برم دنبال یه عالمه کار که از خیلی وقت پیش موندن و اگر خدا بخواد تمومشون کنم. آخرش هم: دلم میخواد یه نی نی خوشگل خیلی تپل داشته باشم...
چهارشنبه 23 آذر 1384
نوشته شده توسط بارون در ساعت 08:41 AM

نسیم برام نوشت: حالا شدیم عصا کش همدیگه؟

آخه ۵ روز تعطیلی چیه که مردم این همه بخیل بازی درمیارن و هی میگن الهی کوفتتون بشه؟

از ۵ دی تعطیلی من و بارون دوباره شروع میشه. میخوایم با تالین فقط بریم لات بازی دربیاریم و هر چی این سه ماه در آوردیم بخوریم تا ترم بعد.... نسیم هم میاد؟

دلم میخواد برم مسافرت. ولی جرات ندارم. نمیدونم چرا...

سه شنبه 15 آذر 1384
نوشته شده توسط بارون در ساعت 11:48 AM

تا یادم نرفته بگم بهت نسیم خانوم: شارژ باتری این یکی گوشیم مثل اون قبلیه نیست که کار کرده و نکرده سر ۲۴ ساعت خالی بشه. یه بار شارژ کاملش حداقل دو روز و نیم با یه عالمه استفاده برام کار میکنه. صداش هم خیلی بهتر و قوی تر از اون مدلیه که داری و داشتم. تازه خیلی هم سبک تر و خوش دست تر از قبلیه هستش...

قزوین خیییییییییلی خوش گذشت. از همونجا هم موقع برگشتن رفتم خونه یکی از دوستای فوق العاده خوب والدین گرامی و خلاصه نصفه شب با سرماخوردگی شدیدی برگشتم. آدم یک کیلو زیتون پروده بخوره با کلی ترشی و فسنجون و کشک بادمجون و چیزای دیگه و هیچی نشه دیگه خیلی ...

دل بعضی ها بسوزه که مثل ما نیستن بتونن با هر عطسه و سرفه ای توی شهر تعطیل بشن و ۴ روز ۴ روز بشینن توی خونه و حال کنن ( چقدر از این عبارت حال کردن بدم میاد )...

امروز میخوام برم دیدن تالین جونم. شاید با آقای دوست هم قرار گذاشتم که فردا برم و پلیورم رو که یکصد سال قبل بهش قرض داده بودم پس بگیرم. البته اگر حال جواب دادن به تلفن رو داشته باشن ایشون و نخوان هیییییییی کلاس بذارن...

میخوام توی این چند روز تعطیل یه دنیا خوش بگذرونم...البته اگر خدا اجازه بده و از دماغم در نیاره...

 

پنجشنبه 10 آذر 1384
نوشته شده توسط بارون در ساعت 08:37 AM

کل خبرها رو می نویسم:

۱- چند روز قبل نسیم واسه من شوهر پیدا کرده بود که ... به سرانجام نرسید. کوری عصا کش کوری دیگر...

۲- گوشی تازه خریدم که از اون قبلیم یه عالمه بهتره. توصیه آقای دوست بود که سالیان سال از این مدل استفاده میکنه و تائیدش کرد. البته هنوز بهش نگفتم که بیشتر از این بی جنبه نشه...

۳- ما جمعه می ریم قزوین اگر خدا بخواد. میریم امتحان بگیریم. توی کرج کم خندیدیم میریم اونجا جبران کنیم. بهمون خوش بگذره...