مجموعه رویایی فیلم Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 22 آبان 1385
نوشته شده توسط بارون در ساعت 07:13 AM
واللا من زیادم با سلیقه و تمیز و منظم نیستم. اما دیگه انقدر کثیف و شلخته نیستم که خودم از ریخت و قیافه خودم و اتاقم به هم بخوره...امروزم که به علت گلودرد و درد وحشتناک مهره هام خونه نشین شدم و یه کتاب ۹۰۰ صفحه ای تست دستور و زبانشناسی اینجا گذاشتم و دارم استراحت میکنم...میرم به استراحتم برسم...بای....
جمعه 19 آبان 1385
دوهفته
نوشته شده توسط بارون در ساعت 08:13 AM

* توی این دو هفته پوستم کنده شد. تو مدرسه که با دومهای نقاشی حسابی مسئله داشتیم و قرار شد اگر تا 5 شنبه ( دیروز ) حل نشد مشکلشون، کلاس منحل بشه. گرافیک ها هم که سنگ تموم گذاشته بودن تو نخوندن و مجبور شدم از اول کلی تست و سوال دربیارم و کلی هم معطل گندکاریهای اونا شدم. اما خب، یه تکون خوردن و دیدم دارن همون یه ذره رو هم سعی میکنن، به روی خودم نیاوردم. حالا هم خودشون پیشنهاد دادن تا وقتی کامل این چند فصل رو یاد نگرفتن، هر هفته امتحان بگیرم تا خوب براشون جا بیفته مطلب و این یعنی: زاییدن گاوم...

* استاد دستور خیلی ماهه. خیلی خوشم میاد از این جور آدمها. هر چی میگیم، فوری یه شعر رو کامل میخوه، بعد یه قسمتش رو می نویسه، بعدشم میگه شعره مال کیه و داستانش رو تعریف میکنه. همه موندن این چطوری تونسته هر چی دیوان و غزل و قصیده و دو بیتی و خلاصه هر چی نوشته شده تو چند صد سال تاریخ ادبیات ایران یاد بگیره، اونم با دلیل و مدرک ساخته شدنش...کم سن و سالم هست. خیلی آدم با حالیه. از اون هایپر اکتیو های جانانه که ...اما خدا اون روز رو نیاره که یه کرد، عصبانی بشه...

* حتی وقت دستشویی رفتن هم نداشتم تو این مدت. یا نوشتم، یا حفظ کردم، یا تایپ کردم. از برنامه ام عقب افتادم. از شنبه هم که دیگه...همین یه بار ___ کردنرو هم باید تعطیل کنم.

* دیروز قرار بود واسه گچ کاری سقف ( که همسایه های محترم گند زدن بهش ) بیان. کله سحر رفتم کتابخونه، تا نشستم، گفتن اینجا نشینین. دارن شیشه های سقف رو عوض می کنن و میفته سرتون...هیچی دیگه. یک بساطی بود که بیا و ببین. شیشه میفتاد پایین، کارگرها داد میزدن، در سالن باز بود و بچه مهدکودکی ها جیغ میکشیدن...گچ کاره هم نیومده بود خونه مون...اما خیلی خوب بود. دلم میخواست تا شب بمونم. نشد...

* با کلی دردسر و تو تصادف موندن و هزار جور غرغر شنیدن، رفتم انقلاب و کتابها رو خریدم، 15 قدم از در بازاچه کتاب فاصله گرفتم که زنگ زدن و گفتن کلاس جمعه کنسل شده و استاد گلمون هفته بعد برای کلاس جبرانی برنامه میذاره...یک هفته صااااف شدم تا جزوه هام رو کامل کردم و کلی سوال درآوردم که بپرسم، جناب آقای محمودی بختیاری میخوان بمونن خونه شون. هفته بعد یک دکترایی واسش مهر میزنم که دیگه یادش نره...البته از یه نظر خوب شد. بعد از دوهفته نخوابیدن، دیشب رسیدم خونه بیهوش شدم تا نیمساعت قبل...امروزم اگر خدا بخواد، این تایپی ها رو تموم کنم که دیگه حرصشون رو نخورم و سر فرصت بشینم این هفته کتابها رو زیر و رو کنم...

* همین کارا رو میکنن که ایدز زیاد میشه دیگه. چک 5 میلیون تومنی میکشن و پزش رو میدن، نمیرن یه گوشی 50 هزار تومنی بخرن. با همین گوشی زاغارتهاشون میرن ایرانگردی، جامعه فاسد میشه دیگه...

* فعلا خداحافظ تا بازم تعطیل بشم...

یکشنبه 14 آبان 1385
نوشته شده توسط بارون در ساعت 3:19 PM

ای نسیم کجایییی...وسط بر و بیابون...وسط یه جای خیلی خیلی خیلی محروم کشور به این پت و پهنی شوهر پیدا کرده این دختره و اونوقت من و تو عین دوتا غاز تو پایتخت کشوریم و داریم همش...استغفرالله...تازه مامانش هم خارجیه و زبون ما رو بلد نیست. اون دیگه چه عجوبه ایه که تونسته پسر مردم رو چیز خور کنه واسه دخترش. مامانای من و تو که اصلا معلوم نیست واسه چی فقط هر روز خدا دارن ...

۵ شنبه یادم رفت برم کلاس. به همین سادگی. ساعت ۸ شب یادم افتاد که ۱۲:۳۰ باید میرفتم...

باورتون میشه که حتی دستشویی هم نمیرم چون وقت ندارم؟ نمیدونم چرا این جوری شده همه چی...یه کوچولو هم میترسم...

خب بابا چرا انقدر خودتو تحویل میگیری هر چی بهش میگیم زود دستمال کاغذی میگیری دستت آبغوره پاک میکنی. ... قبول کن که بچه مردم رو منحرف کردی رفت دیگه...یادته میگفتم کابوس میبینم؟ حالا یکی دیگه داره میشه مثل اونی که خرداد بودم...بد خواب بشه خودت جواب مامانشو میدی دیگه...

پنجشنبه 11 آبان 1385
لااقل درس عبرت بشه واسه شماها...
نوشته شده توسط بارون در ساعت 6:14 PM

* توی این – تقریبا – دو هفته چندبار یه جور دیگه نفس کشیدین؟ چند نفرتون باور کردین که هوا توی بیشتر ساعتهای روشن و تاریک بودنش درست بوی هوای شمال رو داشت؟ البته هوای شمال تا چند سال قبل...

* توی این چند روز، چند نفرتون وقتی توی پیاده روهای صاف و ناصاف این شهر لعنتی قدم میزدین، زیر پاتون رو نگاه کردین؟ چند نفرتون دیدین که بعد از چند سال، لا به لای بلوکهای سیمانی ولیعصر و شریعتی، شده پر از خزه های مخملی؟...

* هنوزم نمیفهمم چرا وقتی قراره یه جایی " محصولات فرهنگی " عرضه بشه،  مهر و تسبیح و شیشه هایی که پر از مایع های رنگی و فوق العاده بدبو شدن و کتاب هایی که پر از حرفهای بعضی هاست می فروشن. اگر " فرهنگی " یعنی فرهنگ همون کشور، که هیچ کجای فرهنگ مثلا چند هزار ساله ایران همچین چیزایی نداشته. اگر قراره درباره دین باشه، که دین با فرهنگ کلی فرق داره و قصه عوض میشه. اینهمه کشور مسلمون دار دیگه تو دنیا هست. چرا از اون چیزایی که برای مسلمونهای جاهای دیگه نماد دین و مذهبه اینجا نیست؟!!!

* از وقتی یادم میاد، چیزی به اسم کار اساسی و عاقلانه و عاقبت اندیشانه (!!! اینم یکی از ویژگیهای زبان انسانه که زایایی و خلاقیت زیادش باعث میشه هی تغییر کنه و واژه های جدید واردش بشه!!!) توی خونه ما انجام نشده. هیچکدوم از این دو نفر – زن و شوهری که والدین بارون هستن – حتی یکبار نسبت به چیزای کوچیک و بزرگی که توی خونه و زندگیشون هست احساس مسئولیت نمی کنن و انقدر سهل انگارن که همه زندگی، میشه گفت دیگه گند شده. برای چی ارزش قائل میشن این دوتا، معلوم نیست. یک نمونه اش، مثلا این مامان خانوم میره کلی میگرده و کلی پول میده پارچه میخره، کلی معطل میشه واسه خیاط و کلی هزینه میره واسه یه دست لباس، یکبار میپوشه که بره عروسی، با همون لباس قبل از اینکه پاش رو از در خونه بذاره و بره بیرون، میره گوشت سرخ میکنه. بعدشم که میاد خونه، آستینهاش رو تا میکنه و روی زمین میشینه و خلاصه در عرض سه – چهار ساعت لباسه میشه عین دستمالهایی که آقای باقری باهاشون زمین رو پاک میکنه...از این یک ذره میگیره و میره بالا تا تمام وسایل خونه و ساختمون و هر چی که هست و نیست. 3 ساله منتظرن دو قاشق گچ از آسمون بریزه پایین که دور لوله دستشویی رو پر کنن، آب توی دیوار نره. دیوار داره از رطوبت میاد پایین و این دوتا هی غر میزنن که شانس نداریم، هر چی خرابی و بدبختیه میاد سر ما...توی این دو سال، سه بار یکی از تلویزیونها خراب شد، هر بار که فرستادن برای تعمیر و برگشت، بهشون گفتن هیچوقت با کنترلش خاموش نکنین و دگمه اش رو هم بزنین که شب تا صبح خراب نشه. فقط یکبار این کار رو کردن و حالا مدام دارن نق میزنن که شانس ندارن...توی تربیت بچه هاشون هم که....سنگ تموم گذاشتن جفتشون. علی الخصوص تو مسئولیت پذیر بار آوردن پسرشون. نمیدونم استعداد این دو نفر چرا تا حالا کشف نشده که جایزه مایزه ای ببرن...اینم از وضعیت امروز خونه. چی شده؟ الان میگم:

این مامان خانوم، مدام پز این رو میده که از بچگی تا حالا مدااااااااااااااام توی بنایی و گچ و سیمان و اینا بوده و دیگه به ریز و درشت این چیزها شدیییییدا وارده ( البته الحمدلله تو فامیل و آشنا یک نفر هم تو کار ساختمون سازی نبوده، اما به علت کارهای شدیدا عاقلانه پدر بزرگم ... بگذریم ). از اونجایی که مامان خانوم مهارت زیادی در این موارد دارن، از دو هفته پیش که قرار شد بیان گندی که همسایه های محترم تو خونه ما زدن رو درست کنن، یه تکون به خودشون ندادن که فرش رو حداقل نیم متر اونطرف تر ببرن. امروزم اونا اومدن و سقف رو کندن و لوله ها رو بریدن و حسابی جوشکاری را ه انداختن، اونم روی فرش و نزدیک پرده حریر و ...خلاصه در عرض یکساعت پرده ای که چند ماه قبل خدا تومن براش داده شده بود شده آبکش. میدونین آبکش چیه؟...حالا هم که رسیده ام خونه و دارم از خستگی میمیرم، با یک قیافه تکراری ( از این اتفاقها حداقل سالی یکبار تو خونه ما میفته ) و آنچنانی داره آبغوره میگیره. منم تنها کاری که نکردم، تحویل گرفتن بود. دیگه تو 58 سالگی ساده ترین چیزها رو هم متوجه نشه یه نفر، شاهکاره به خدا. البته این مامانی اصولا اینطوریه که حدود 15 – 16 سال طول میکشه تا از یه اتفاق عبرت بگیره. در مورد زمان هم خیلی جدی گفتم. اصلا اغراق در کار نبود...

* خلاصه با این شل بازیهای مامان خانوم و شوهر شدیییییدا پرمدعاشون تا چند وقت دیگه مدام جر و بحث داریم ( البته این دیگه شده عادت که حداقل هفته ای یکبار آقای پدر یه دعوای اساسی تو خونه راه بندازه و هیچکس هم نفهمه دلیلش چی بوده. قبل محال بود روزی دوبار از این خبرها نباشه ) و مامان خانوم هم که تا چند روز گله و شکایت و بر خوردنهاشون رو ردیف خواهند کرد. خواهر محترم که معمولا اینجور موقع ها مرد رند بازیهاشون چند برابر میشه و تکلیفشون با اوضاع خونه معلومه، آقای برادر هم که کسر شان خودشون میدونن توی جایی برن و بیان که عمله و بنا داره راه میره، این وسط می مونه بارون و کلی بدبختی خودش که کم هستن و باید یه مدت به روی خودش نیاره و آخر تحملش تموم بشه و تازه بدهکارم بشه بابت دسته گلهای دیگران...اما این تو بمیری، از اون تو بمیری ها نیست...سی سالی که به روی خودم نیاوردم دیگه کافیه... کافیه یک کلمه حرف زیادی زده بشه. اونوقته که ....حتی اگر مامان خانوم هم چیزی بگه، دیگه بارون چشماش رو میبنده و ...میگه به درک که دیگران چی میخوان و چی فکر میکنن و ناراحت میشن و ...

 

سه شنبه 9 آبان 1385
نخونشون...
نوشته شده توسط بارون در ساعت 4:15 PM

* مامان مانتوش رو پوشید و روسریش رو سرش کرد، درست تو آخرین لحظه منو برد با خودش. تمام جمع و جور کردن وسایلم و دوش گرفتنم و حاضر شدنم یک ربع طول کشید. رفتن زیاد خوبی نبود. میتونم بگم بد بود. حال و حوصله رفتن نداشتم. بخاطر خیلی چیزها. وقتی هم رسیدم، با دیدن شهر حالم شد بدتر از اونی که بود...تنها قسمت مفیدش این بود که 48 ساعت کامل فقط نوشتم و تکون نخوردم....

* تمام شالیزارهایی که یه زمانی پر از دود بودن و عاشق بوی برنج تازه و دود خورده شون بودم، شدن سوله و اسکلت...دیگه اون گلهای بلند و خوشرنگ جارو نیستن...یه زمانی، یه کوچه پهن بود با یک عالمه سنگ کوچیک و بزرگ گرد و لیز که توی ماسه های کوبیده شده کوچه جا خوش کرده بودن و یک عالمه گزنه بود که اونجا که دست و پای بارون رو قرمز و داغ میکرد. آخر کوچه، یه در بزرگ و سبز تیره بود که هر بار کوبیده میشد، نمیتونست راحت باز بشه، چون درختهای پشتش حالا حالاها خودشون رو کنار نمیکشیدن. اون طرف در، یه حیاط بزرگ بود و تاریک. وسطش یه خونه بود با چهارتا اتاق بزرگ و دیوارهای سفید و تمیز که همیشه سرد بودن و خیس...توی یکی از اون اتاقهای بزرگ، یه کمد چوبی بود که بارون همیشه دوست داشت یواشکی بره به درش تکیه بده...توی اون کمد، یک کوه رختخواب بزرگ و نرم و تمیز بود که بارون دوست داشت زودتر شب بشه تا با کله بره زیر پتوهایی که انگار از حوض اوده بودن بیرون و خیس بودن. یه زمانی بارون دوست داشت زیر همه پتوها بره و بوی قارچ و جنگل رو نگه داره توی تمام سلولهایی که داشت و نداشت...یه زمانی توی حیاط اون خونه چند تا مهتابی بود که با روشن شدنش میشد ضریح واسه پشه ها و دوست و آشناهاشون که هی دورش بچرخن...بارونم دوست داشت بره زیر مهتابی ها و بترسه از اون جوجو کوچولوهای بالدار و خوشش می اومد از اینکه موقع فرار کردن، بخوره به درختهایی که یک طرفشون یه تیکه مخمل سبز داشتن...خوشش می اومد از اینکه وقتی میخورد به درختها، کلی پرتقال و نارنج و نارنگی میفتاد رو سرش و موهای سیاهش، میشد نارنجی... اقای صفا هم همیشه میخندید و با اون چشمهای مهربون و روشنش، اشاره میکرد به درختها و میگفت مخمل سبزها نشون میدن دریا کدوم طرفه...یه زمانی بارون تا صبح توی رختخوابهای خیس و بو دار انگشتهاش رو میشمرد که صبح بشه و بره سر سفره ای که پر بود از تخم مرغهای سفید و نارنجی که با کره های خوش بو و پنیرهای نرم و لیز قاطی میشدن و سرشون جر و بحث بود...اما...حالا فقط یه درخت مونده که مخمل نداره. حالا دیگه دست و پای بارون قرمز نمیشن و نمیسوزن. سنگها با ماسه ها قهر کردن و در هم دیگه خودش رو لوس نمیکنه برای باز شدن...حالا کوچه شده سیاه و پشه ها دیگه نمیان دور اون مهتابی ها...دیگه در کمد سرد و خیس نیست و رختخوابها هم هیچ بویی ندارن...

حالا دیگه همه کوچه پس کوچه ها پر از سیمان و تیر آهن شدن و آجر. دیگه درختی کنار پیاده روها خم نمیشه و محبوبه شبها هم...نیستن...دیگه اون خانومهایی که چادرشون رو می بستن دور کمرشون و به هر آشنا و غریبه ای سلام میکردن و تعارف، نیستن و هیچ پیرمردی نیست که بگه خانوم خونه اش خوشحال میشه برای یه استکان چایی تازه دم کرده اش، یه شریک داشته باشه...

* نمیدونم این درس خوندن قطع و وصل شدنی واقعا به درد بخوره یا فقط گول زدن خودمه. از خونه تا مترو 5 دقیقه، تا رسیدن قطار 5 دقیقه، تا رسیدن به ایستگاه مدرسه 20 دقیقه، از مدرسه تا پیاده شدنم 10 دقیقه. اگر زیر میز و زنگ تفریح هم بشه خوند، 10 - 15 دقیقه بیشتر میشه. بعضی وقتها فکر میکنم فقط خودم رو دارم مسخره میکنم. البته با هر مصیبتی بود تونستم یه کتاب رو دوره کنم و یکی دیگه رو هم یکبار روزنامه ای بخونم. اما این جوری راضی نمیشم. حس خوب درس خوندن واقعی رو پیدا نمیکنم که حالم خوب بشه...

* اگر بتونم برنامه رو با منیژه جور کنم که یک هفته در میون، شنبه ها خالی بشه، خیلی خوب میشه. میتونم برم تو کارگاه و بی دردسر درس بخونم. سه زنگ سه زنگه...

* نمیدونم چرا زمان داره پرواز میکنه. از دویدن هم گذشته. دیروز رفتم کتابخونه. میخواستم تو خونه بمونم. کله سحر ظرفها رو شستم. اما ساعت 9 فهمیدم مهمون بازی و ده دقیقه ای هر چی بود و نبود ریختم تو کیفم و زدم به چاک. موقعی رسیدم که فقط 2تا صندلی خالی مونده بود. تا 5 موندم اونجا. دیر رفتم. اما حسابی خوندم. انقدر خوشم اومد. 196 تا تست هم زدم. تست زدن جانانه. کاش میشد بازم مثل دیروز اساسی بخونم...

* نمیدونم چی کار کنم. پشیمونم از اینکه 5 شنبه ها ثبت نام کردم. فکر نمیکردم انقدر کار ببره این کلاسه. اگر این کتاب جدیده رو معرفی نکرده بود و بحث امتحانش نبود، راحت بودم. کم کم دارم به این فکر میفتم که قید خدا تومنی که براش دادم رو بزنم و 5 شنبه ها رو هم بذارم واسه کتابخونه. خودم بخونم مفیدتره تا اینکه لنگ ظهر برم سر کلاس و 4 ساعت بعد، خسته و کوفته برگردم. به کارهای کلاس جمعه برسم بهتره. از اینجور کلاسهای پرکار خوشم میاد، اما نه واسه وقتی که حتی یک دققه هم یه دنیا میارزه واسه انجام یه کار حیاتی تر. نمیدونم چیکار کنم. شاید دیگه نرم کلاس. دو هفته هم که تعطیل بود. حتما میخواد به جاش روزهای دیگه بکشونه همه رو...نمیدونم چیکار کنم...

* خرسه یکی دیگه رو هم منحرف کرد. دختر یکی از دوستهاش هم میخواد بیاد همین رشته. امروز زنگ زد دختره. کلی با هم صحبت کردیم. فقط واسم جالبه که میگه بلد نیست با اینترنت کار کنه. میگه دو ساله نرفتم سراغش و همه چی یادم رفته. انقدر جا خوردم که نصف حرفاش رو نفهمیدم...

* چقدر خرم که نشستم سیر تا پیاز کارهایی که میشه کرد و کتابهایی که میشه خوند رو به پریا هم گفتم. اون یک کلمه پس نمیده و منم که ....گوسفند... همین جوری همه قبول میشن و خودم عین خر تو گل میمونم دیگه...

دوشنبه 8 آبان 1385
نوشته شده توسط بارون در ساعت 06:55 AM

وقتی آدم میمیره دلش برای اونایی که زنده هستن تنگ میشه؟...

سه شنبه 2 آبان 1385
نوشته شده توسط بارون در ساعت 07:38 AM
تنها کار عاقلانه هیئت دولت همین تعطیل کردن بود. یک دنیا خوندنی دارم و نوشتنی و تایپ کردنی...فقط حیف که باید تمام ۴ روز رو تنها بمونم. مامان داره میره شمال...تو این هوای یه دنیا دوست داشتنی...بقیه دیشب رفتن...حالا هی این خرسه بگه درس نمیخونی. ببین چه دختر ماااااااهی شدم. بارون و جنگل رو گذاشتم که بشینم دستور بخونم و آوا شناسی...حالا هیییییییییییییی روحیه لطیف و حسسسسساسسسس (پیوسته - صفیری) بارون رو فشااااااار بده جیغش دربیاد. خوب؟...