نخونشون...
* مامان مانتوش رو پوشید و روسریش رو سرش کرد، درست تو آخرین لحظه منو برد با خودش. تمام جمع و جور کردن وسایلم و دوش گرفتنم و حاضر شدنم یک ربع طول کشید. رفتن زیاد خوبی نبود. میتونم بگم بد بود. حال و حوصله رفتن نداشتم. بخاطر خیلی چیزها. وقتی هم رسیدم، با دیدن شهر حالم شد بدتر از اونی که بود...تنها قسمت مفیدش این بود که 48 ساعت کامل فقط نوشتم و تکون نخوردم....
* تمام شالیزارهایی که یه زمانی پر از دود بودن و عاشق بوی برنج تازه و دود خورده شون بودم، شدن سوله و اسکلت...دیگه اون گلهای بلند و خوشرنگ جارو نیستن...یه زمانی، یه کوچه پهن بود با یک عالمه سنگ کوچیک و بزرگ گرد و لیز که توی ماسه های کوبیده شده کوچه جا خوش کرده بودن و یک عالمه گزنه بود که اونجا که دست و پای بارون رو قرمز و داغ میکرد. آخر کوچه، یه در بزرگ و سبز تیره بود که هر بار کوبیده میشد، نمیتونست راحت باز بشه، چون درختهای پشتش حالا حالاها خودشون رو کنار نمیکشیدن. اون طرف در، یه حیاط بزرگ بود و تاریک. وسطش یه خونه بود با چهارتا اتاق بزرگ و دیوارهای سفید و تمیز که همیشه سرد بودن و خیس...توی یکی از اون اتاقهای بزرگ، یه کمد چوبی بود که بارون همیشه دوست داشت یواشکی بره به درش تکیه بده...توی اون کمد، یک کوه رختخواب بزرگ و نرم و تمیز بود که بارون دوست داشت زودتر شب بشه تا با کله بره زیر پتوهایی که انگار از حوض اوده بودن بیرون و خیس بودن. یه زمانی بارون دوست داشت زیر همه پتوها بره و بوی قارچ و جنگل رو نگه داره توی تمام سلولهایی که داشت و نداشت...یه زمانی توی حیاط اون خونه چند تا مهتابی بود که با روشن شدنش میشد ضریح واسه پشه ها و دوست و آشناهاشون که هی دورش بچرخن...بارونم دوست داشت بره زیر مهتابی ها و بترسه از اون جوجو کوچولوهای بالدار و خوشش می اومد از اینکه موقع فرار کردن، بخوره به درختهایی که یک طرفشون یه تیکه مخمل سبز داشتن...خوشش می اومد از اینکه وقتی میخورد به درختها، کلی پرتقال و نارنج و نارنگی میفتاد رو سرش و موهای سیاهش، میشد نارنجی... اقای صفا هم همیشه میخندید و با اون چشمهای مهربون و روشنش، اشاره میکرد به درختها و میگفت مخمل سبزها نشون میدن دریا کدوم طرفه...یه زمانی بارون تا صبح توی رختخوابهای خیس و بو دار انگشتهاش رو میشمرد که صبح بشه و بره سر سفره ای که پر بود از تخم مرغهای سفید و نارنجی که با کره های خوش بو و پنیرهای نرم و لیز قاطی میشدن و سرشون جر و بحث بود...اما...حالا فقط یه درخت مونده که مخمل نداره. حالا دیگه دست و پای بارون قرمز نمیشن و نمیسوزن. سنگها با ماسه ها قهر کردن و در هم دیگه خودش رو لوس نمیکنه برای باز شدن...حالا کوچه شده سیاه و پشه ها دیگه نمیان دور اون مهتابی ها...دیگه در کمد سرد و خیس نیست و رختخوابها هم هیچ بویی ندارن...
حالا دیگه همه کوچه پس کوچه ها پر از سیمان و تیر آهن شدن و آجر. دیگه درختی کنار پیاده روها خم نمیشه و محبوبه شبها هم...نیستن...دیگه اون خانومهایی که چادرشون رو می بستن دور کمرشون و به هر آشنا و غریبه ای سلام میکردن و تعارف، نیستن و هیچ پیرمردی نیست که بگه خانوم خونه اش خوشحال میشه برای یه استکان چایی تازه دم کرده اش، یه شریک داشته باشه...
* نمیدونم این درس خوندن قطع و وصل شدنی واقعا به درد بخوره یا فقط گول زدن خودمه. از خونه تا مترو 5 دقیقه، تا رسیدن قطار 5 دقیقه، تا رسیدن به ایستگاه مدرسه 20 دقیقه، از مدرسه تا پیاده شدنم 10 دقیقه. اگر زیر میز و زنگ تفریح هم بشه خوند، 10 - 15 دقیقه بیشتر میشه. بعضی وقتها فکر میکنم فقط خودم رو دارم مسخره میکنم. البته با هر مصیبتی بود تونستم یه کتاب رو دوره کنم و یکی دیگه رو هم یکبار روزنامه ای بخونم. اما این جوری راضی نمیشم. حس خوب درس خوندن واقعی رو پیدا نمیکنم که حالم خوب بشه...
* اگر بتونم برنامه رو با منیژه جور کنم که یک هفته در میون، شنبه ها خالی بشه، خیلی خوب میشه. میتونم برم تو کارگاه و بی دردسر درس بخونم. سه زنگ سه زنگه...
* نمیدونم چرا زمان داره پرواز میکنه. از دویدن هم گذشته. دیروز رفتم کتابخونه. میخواستم تو خونه بمونم. کله سحر ظرفها رو شستم. اما ساعت 9 فهمیدم مهمون بازی و ده دقیقه ای هر چی بود و نبود ریختم تو کیفم و زدم به چاک. موقعی رسیدم که فقط 2تا صندلی خالی مونده بود. تا 5 موندم اونجا. دیر رفتم. اما حسابی خوندم. انقدر خوشم اومد. 196 تا تست هم زدم. تست زدن جانانه. کاش میشد بازم مثل دیروز اساسی بخونم...
* نمیدونم چی کار کنم. پشیمونم از اینکه 5 شنبه ها ثبت نام کردم. فکر نمیکردم انقدر کار ببره این کلاسه. اگر این کتاب جدیده رو معرفی نکرده بود و بحث امتحانش نبود، راحت بودم. کم کم دارم به این فکر میفتم که قید خدا تومنی که براش دادم رو بزنم و 5 شنبه ها رو هم بذارم واسه کتابخونه. خودم بخونم مفیدتره تا اینکه لنگ ظهر برم سر کلاس و 4 ساعت بعد، خسته و کوفته برگردم. به کارهای کلاس جمعه برسم بهتره. از اینجور کلاسهای پرکار خوشم میاد، اما نه واسه وقتی که حتی یک دققه هم یه دنیا میارزه واسه انجام یه کار حیاتی تر. نمیدونم چیکار کنم. شاید دیگه نرم کلاس. دو هفته هم که تعطیل بود. حتما میخواد به جاش روزهای دیگه بکشونه همه رو...نمیدونم چیکار کنم...
* خرسه یکی دیگه رو هم منحرف کرد. دختر یکی از دوستهاش هم میخواد بیاد همین رشته. امروز زنگ زد دختره. کلی با هم صحبت کردیم. فقط واسم جالبه که میگه بلد نیست با اینترنت کار کنه. میگه دو ساله نرفتم سراغش و همه چی یادم رفته. انقدر جا خوردم که نصف حرفاش رو نفهمیدم...
* چقدر خرم که نشستم سیر تا پیاز کارهایی که میشه کرد و کتابهایی که میشه خوند رو به پریا هم گفتم. اون یک کلمه پس نمیده و منم که ....گوسفند... همین جوری همه قبول میشن و خودم عین خر تو گل میمونم دیگه...