کسب درآمد اینترنتی کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
ترتیل کامل قرآن
ترتیل کامل قرآن کریم
با صدای استاد شهریار پرهیزگار
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 12 تیر 1388
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 10:36 PM

راستی آقای خدا میشه لطف کنی و بگی چرا فقط بلدی هر چیزی رو برای من خراب کنی که نفعش به یکی دیگه برسه؟ بابت امروز هم ممنونم که بازم زدی دوتا کار دیگه رو خراب کردی و ... وای که بازم داری حالم رو برای این خراب کردنهای مرتب یه چیزهایی به هم میزنی. البته از خودم بیشتر حالم به هم میخوره که عین --- بازم گفتم: خب اشکالی نداره... خااااااک بر سر من...

جمعه 12 تیر 1388
لباس زیر
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 1:09 PM

لباس زیر: از هر جنسی و هر مدلی و دوخته شده تو هر کشوری که باشه گرم میکنه. اونم از نوع و در اندازه و مقیاس بسیار زیاد. پس لطفاً گول تبلیغ فروشنده رو نخور به هیچ عنوان...

وقتی: میگم آدم باید عاقل باشه، نه باهوش، برای اینجور موقع هاست. آقای بابا رفته کارت گرفته انداخته یه گوشه. چندبار با دوستش رفت استخر و دیگه کارت بیچاره رو ولش کرد به امان خدا. با این شرایط مسخره اش که لازم داره فعالیت داشته باشه، تنها کاری که از صبح تا شب میکنه اینه که بشینه پای تلویزیون و روزنامه بخونه و بره توالت. بعد انتظار داره قندش بالا و پایین نشه با این شدت. اصلاً به من چه. به جهنم...

دیروز: تا رسیدم استخر، آقای مسئول ثبت نام زنگ زد که بدو بیا امروز ورودی تافل داریم. میخواستم بزنم تو مغزش که بعد از صد سال تونستم برم آب بازی و کل نقشه ام رو ریخت به هم. منم بیست دقیقه تند تند شنا کردم و بدوبدو اومدم خونه و کارهام رو کردم و خلاصه 5 دقیقه قبل از امتحان رسیدم اونجا. خانمهای همکار هم لطف نمودند و وسطهای امتحان IELTS، سرهای مبارکشون رو انداختن پایین و رفتن!!! من موندم و خدا صفحه ورقه و دوتا لیست بلند بالا!!!

عوضش امروز چشم و چال آب و کاشی ها رو درآوردم. البته تا اطلاع ثانوی شیرجه به شدت محدوده و ممنوع. استفاده از دماغ گیر هم اجباریه. ولی خب، الان اننننننقدر نرم و لیز شده ام که خدا میدونه...

میگم: این زن آقای دندانپزشک خارجی عجب آدم بی ذوقیه. من اگر شوهر داشتم و اگر شوهرم اینجوری اهل موسیقی بود و بلد بود حتی یک عدد ساز بزنه، هر وقت شوهرم میخواست بره دیلینگ دیلینگ راه بندازه، میپریدم از گردنش آویزون میشدم و اننننننقدر موقعی که صدای سازش در می اومد بهش میچسبیدم و ازش سوال میکردم و مجبورش میکردم هی طولانی آهنگ بزنه که دست و پاش کج و معوج میشد... تازه مدام هم بهش میگفتم: شوهر محترم لطفاْ بدون وجود من دست به سازت نزن و از این غلطهای زیادی ننما که تنهایی بشینی دینگ دینگ کنی. منتظر بمون تا من بیام وگرنه سازت از دهنت میره تو حلقت ولی دیگه بیرون نمیاد و میمونی بدون ساز... خیلی زن بی ذوقیه. ااااه... حاااااالم بد شد...

انقدر: این مریم امروز تو آب جفتک انداخت و لِنگ و لگد زد که آب استخر ته کشید کوبیده شدیم به کاشی های اون پایین. خپل، میگه: ببین من هیچی نمیخورم. ولی اصلاً وزن کم نمیکنم... میگم: خب تو کمترین تحرکی نداری. نه ورزش، نه پیاده روی، حتی نیم طبقه ساختمون رو هم با آسانسور میری و میای. موقع راه رفتن هم که اصلاً دو قدم سرعت نمیگیری. چه انتظاری داری که ذخیره بدنت بسوزه؟ نخوردن که فایده نداره. اونی که اضافه ست رو بسوزون... بعد از نیم قرن هرهر خندیدن میگه: آآآآآره. خواهرمم دقییییقاً همینها رو میگه... خب حالا نقره بارون جونم، من حق ندارم بهش بگم: خب خاک تو سر پت و پَهنت کنن، یک کم خودتو تکون بده اینهمه دنبه بره بیرون؟!!! حق ندارم؟

برای: خودم یک عدد جعبه خریدم دوتا طبقه داره و یک سوراخ. هر طبقه به ۲۴ نفر از اعضای یک خانواده مدادرنگی خوششششششرنگ اختصاص داده شده و در داخل سوراخ هم یک عدد مداد تراش آبی رنگ وجود دارد (میگن تعبیه شده. درسته؟) برای تراشیدن نوک مداد خوشگلانم...

راستی: بالاخره مشکل آنتی ویروسم حل شد. حالا دیگه هر بار میام اینجا آبی میشه...

سه شنبه 9 تیر 1388
اکثریت و اقلیت
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 10:30 AM

اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال میکند ، آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند میروید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمیتوانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ وستیز است انجام بدهید ؟

وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ میدهد : برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم . روزنامه نگار میپرسد . آن دو ابزار چیست ؟

چرچیل پاسخ میدهد : اکثریت نادان ، و اقلیت خائن .

(اینو چند ماه قبل یکی برام فرستاده بود. نمیدونم چرا نگهداشته بودم. امروز اتفاقی چشمم خورد بهش. خودت میتونی بفهمی چرا گذاشتمش اینجا. مگه نه؟...)

دوشنبه 8 تیر 1388
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 8:29 PM

... ولی من هنوزم خسته ام... خیلی هم خسته ام ... و با همه خسته بودنم هنوزم دارم به تو دروغ میگم ... لطفاْ باور کن ... فقط همین ... ممنون ...

دوشنبه 8 تیر 1388
اعتراض
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 11:36 AM

 فکر کن کله سحر خسته و گیج خواب بری سر کار و ببینی که یک لیست اعتراض گذاشتن روی میز که تکلیفشون معلوم بشه. دلم میخواست بزنم تو گوش اون شاگرد بی شعوری که نمره اش شده ۵/۱ و بهش دادیم ۱۲ که نیفته و دختره احمق رفته اعتراض داده که نمره اش کم شده!!!

یکشنبه 7 تیر 1388
موکاری
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 09:57 AM

آقای خدا شما که هر روز سال از صبح تا شب و از شب تا صبح مشغول موکاری روی گردن به پایین خانومها هستی. حالا نمیشه لطف کنی تو چله تابستون کاری به کار اعضای زیر گردن خانومها نداشته باشی و باغچه سازیت رو بذاری برای هوای سه تا فصل خنک؟ وقتی میگم مرد هستی و بهت میگم آقای خدا برای همینه دیگه. اگر زن بودی درک میکردی که چه دماری از روزگار آدم درمیاد که تو تابستون و گرما و هوای داغ آدم راه بیفته بره وقت اپیلاسیون بگیره و ..... واااااایییییی ... حتی تصور موم داااااغ  گریه زاری آدم رو درمیاره. چه برسه به تحملش... اصلاْ نمیفهمم. شما نمیخوای بری مرخصی؟ برو یک کم استراحت کن. واسه خودت مسافرت برو. برو گردش و تفریح و از این کارها. ما هم یک نفسی میکشیم بدون چسب مالی شدن... دست گلت درد نکنه... 

راستی دیروز توی داروخانه یه چیزی دیدم شبیه برسهایی که باهاش توی شیشه ها و بطری ها رو میشستن. انننننقدر کوچولو بود که خدا میدونه. خانومه گفت برای شستن وسط دندونهاست!!! نشد بپرسم یعنی چی. کسی میدونه باهاش چیکار میکنن؟... چقدرم گرون بود. کم مونده بود کل دندونهام بریزن تو پاچه شلوارم. ولی خیلی ناز بود. انننننقدر خوشم اومد... 

شنبه 6 تیر 1388
هیچ جوابی
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 1:54 PM

هر چی فکر میکنم هیچ جوابی برای هیچکدوم از سه تا سوالی که آقای روانشناس مهربون گفته بود جوابش رو پیدا کنم نیست. بعضی وقتها فکر میکنم خدا یه چیزهایی اضافی آورده بود و از ته مونده بساطش یه چیزهایی رو به هم وصل کرد و من رو ساخت و انداخت وسط... 

کلاسهای بانک رو دوست ندارم. ساعت واقعاْ بدیه. درست تو آفتاب و گرمای افتضاح این شهر لعنتی. ساعت ۱:۴۵ شروع میشه...از کتابی که باید درس بدم هم اصلاْ خوشم نمیاد. کلاس بی حوصله و اعصاب خوردکنی هستن... 

دلم نمیخواد برم پیش آقای مشاور. مجبورم. اما کمترین حوصله ای برای هیچ کاری ندارم. توصیه های خوبی داره. اما غیر ممکن. اون چندتا ممکن هم هیچ تاثیری نداشت. فقط خسته ترم کرد. شاید دیگه نرم. بیشتر از قبل حوصله حرف زدن ندارم... 

زیاد ناراحت نیستم که کامپیوترم ریخته به هم. اما همچنان عین --- پشیمونم که ای دی اس ال گرفتم. واقعاْ حیف اونهمه پولی که براش دادم. این دوماه هم که بگذره دیگه نمیرم سراغش. جمعش کنن بره پی کارش. هیچ فرقی با قبلی نداره. واقعاْ چیز مزخرفیه...  

دیگه زیاد سراغ اینترنت هم نمیام. یه زمانی چقدر لازمش داشتم. چقدر ازش استفاده میکردم. اما حالا... واقعاْ برام هیچی نداره... 

حالم داره از همه چی به هم میخوره. بیشتر از قبل... بخصوص از خودم...خیلی خیلی بیشتر از قبل...

 

جمعه 5 تیر 1388
جالب تر قبل
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 9:10 PM

امروز یک جایی خوندم: آنچه هستی، هدیه خداوند است به تو و آن چه می شوی، هدیه تو به خداوند... میتونی حس کنی این، یعنی چقدر مسئولیت؟...

کل کامپیوتر رو تا جایی که میشد تمیز کردم. خیلی وقت بود اینطوری سراغش نیومده بودم. طفلکی داشت خفه میشد... داشتم آرشیو صحبتهای آقای دندانپزشک خارجی رو میخوندم. دیدم نوشته از هیچکدوم از خانومهایی که باهاشون برخورد داشته خوشش نیومده... جالبه. این آدم هم منتظره که خودش از یکی خوشش بیاد. احتمالاً اینم از دار و دسته همون آقایونی هست که هیچوقت نمیپرسن فلانی از من خوشش اومده یا نه... نمیگم اینطوری بودن بده. اما خیلی برام جالبه که تو عمرم حتی یک مرد رو هم ندیدم که یکبار از خودش بپرسه احساس طرف مقابل چیه... واقعاً خوش به حال مردها... البته امیدوارم بهش برنخوره چون واقعاً دلم نمیخواد کسی ناراحت بشه... فقط یکی از جالب های دیگه ای بود که دیدم و شنیدم...

جمعه 5 تیر 1388
عروس هم عروسهای قدیم
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 4:47 PM

خب من که با آرایش اصلاً مخالف نیستم. قبلاً هم نوشته ام. خیلی هم دوست دارم. اما اینکه همیشه و همه جا زیاد باشه اصلاً دوست ندارم. اونم فقط و فقط برای خودم. ترجیح میدم به جای اینکه دو ساعت معطل کرم و سایه مالیدن بشم، برم سراغ لباسم و ببینم مرتب باشه و پاره نباشه یا چروک نشده باشه...

دیشب داشتیم خیلی معمولی میگفتیم و میخندیدیم که یهو زن برادر گرامی جییییییغ کشید: بارون خیلی مسخره ای. یا تا آخر امسال شوهر میکنی میری از شرّت راحت بشیم یا یه عکس میذاریم بغلت و به همه میگیم بارون شوهر کرد رفت خارج، بعدشم چالت میکنیم یه جایی که هیچکس پیدات نکنه!!!!! داشته باش که همون موقع هم با بیشتر انرژی موجود در بدنش میکوبید رو دست من گلودردی و فشار پایین!!! والّا عروس هم عروسهای قدیم... مگه نه؟

به خدا نمیخوام کسی رو مسخره کنم و از کسی ایراد بگیم. اما خیلی حالم بد شد. خاله کوچیکه وحشتناک چاق شده. انقدر هم ریخت و پاش تر و آشفته تر از قبل هم شده لباس پوشیدنش که بیا و ببین. کاش به جای اونهمه مهربون بودن، یک کم عاقل بود. توی این دو سه سال بیشتر از قبل ترسم از خودم زیاد شده. مادربزرگم که حالش خیلی بد شد وقتی چشمش افتاد به دخترش که یه زمانی مدام میکوبیدش تو سر این و اون و پزش رو به زمین و زمان میداد. خوبه فقط چند روز همدیگه رو ندیده بودن...

خوب شد که با این اوضاع و احوال درب و داغونی که داشتم توی این دو هفته، تونستم کلی کار خورده ریز مونده رو تموم کنم. فقط نمیدونم چرا هنوزم احساس میکنم برنامه ام تو دستم نیست. انگار هنوز خیلی چیزها رو هوا هستن و نمیتونم بگیرمشون...

چقدر دلم برای کلاس رقص تنگ شده. دلم میخواد کلاس آبرنگ برم. فکر کنم تقریباً دوازده سال میشه که بهش دست نزدم... چقدر زود گذشت...

نمیدونم. شاید این ترم خیلی خوب باشه. ولی هنوزم پشیمونم که انصراف ندادم. بازم نمیدونم. شاید وقتی برم سر کلاس خیلی هم خوب باشه همه چیز. فقط موندم با 4شنبه ها چیکار کنم. ساعت 3 کلاس خودم شروع میشه و ساعت 3:15 کلاس بانک تموم میشه!!!

کاش آقای روانشناس ناراحت نشده بود. یعنی کاش یه جور دیگه خط آخر رو می نوشتم. خب من چیکار کنم تو چت خیلی چیزها بدجور میشن. خدا کنه دیگه یه موجود اذیت کننده مثل من سر راهش سبز نشه...

برای استخر هم دلم تنگ شده. دلم برای سر خوردن زیر آب و چرخیدن وسط حبابهای ریز و درشتی که دورم جمع میشن تنگ شده. دلم برای خالی بودن استخر و ترسش تنگ شده. دلم برای وقتی که شیرجه میزنم و کلاهم درمیاد و موهام تو آب پخش میشن تنگ شده... دلم تنگ شده برای اینکه یادم میره باید هر چند دقیقه عینکم رو دربیارم و صورتم درد میگیره... دلم تنگ شده برای اینکه از آب بیام بیرون و سرگیجه بگیرم و نفسم بند بیاد...

دیشب یاد اون سالهایی افتادم که موهای زیادی پرپشتی داشتم و مجبور بودم دوتا دسته کنم و ببافم... یاد سالهایی افتادم که موهام جای بیشتری برای سیاه تر بودن نداشتن. اون موقع ها که وقتی شلوار می پوشیدم باید دسته بافته شده موهام رو مینداختم جلو که توی کمربندم نمونه... یادم افتاد که اونموقع ها از بالا تا پایین موهام رو با چندتا کش پر از گل میبستم که هر کدوم یه رنگ بودن و دایی کوچیکه همیشه میگفت: باز این هندی خانوم دمش رو عین باغچه کرد...

دلم برای یه چیزهایی خیلی تنگ شده. چند روزه که دلم تنگ شده. چقدر سعی کردم همه شون رو فراموش کنم. نمیدونم چی شد که باز اومدن سراغم. دیگه نمیدونم باید چیکار کنم که یادم بره. زیاد کردن کلاسها و سر کار بودن هم هیچ کمکی نکرد. یعنی بدترش کرد. کاش میتونستم این نباشم که هستم و تا حالا بودم...

چهارشنبه 3 تیر 1388
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 6:40 PM

درست یکربع قبل از اینکه از خونه برم بیرون آقای محترم بانک زنگ زد و گفت به خاطر شلوغ بودن بهارستان اگر ممکنه کلاس رو کنسل کنید. منم که... 

فردا باید برم موسسه بالا. نمیدونم چرا جراتم انقدر کم شده. آدم وقتی جوونه کارهایی میکنه که وقتی سنش میره بالا حتی جرات نداره بهشون فکر کنه. دلم میخواد یک عالمه از اون شیرینی های قهوه ای بخرم. الان یادم افتاد که خیلی وقته از اونا نخوردم...  

مثل اینکه آقای دندونپزشک خارجی سخت مشغول دوخت و دوز یک بقچه جدید هستن و شمردن هسته های آلبالو... 

دیگه...

سه شنبه 2 تیر 1388
به جهنم
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 11:10 AM

باید نزدیک ۶۰۰ تا سوال برای آرشیو مدرسه تایپ کنم. اونم چه چیز مزخرفی: تاریـخ هنر! وای که چقدر حالم از این موضوع به هم میخوره. در ضمن به جهنم که هنوزم یک عده میگن هنری باااااید تاریخ هنر رو عااااالی بلد باشه...  

هر هفته حال و حوصله ام برای آرایش کردن داره کمتر میشه. اصلاْ نمیتونم بفهمم چرا ماها همدیگه رو با یک من آرایش قبول داریم؟ خب مگه کم باشه اشکالی داره؟... 

نمیتونم حال و حوصله انتخاب لباس رو پیدا کنم. هر چی فکر میکنم میبینم اصلاْ حس و حالش نیست هی فکر کنم چی بخرم و چی بپوشم. خیلی بی حوصله بودم وقتی طبق معمول مجبور شدم خودم تنهایی انتخاب کنم و وقتی هم اومدم خونه اصلاْ بازش نکردم ببینم چی خریده ام. هنوزم همونطوری افتاده یه گوشه. شایدم بدمش به اون خانومی که میاد به مامان کمک میکنه...

حوصله کلاس رفتن تو هفته دیگه رو ندارم. کاش دیرتر شروع میشد... 

نمیدونم چرا آقایون میگن منم حق انتخاب دارم؟ آقای فرانسوی و آقای روانشناس و دندانپزشک مهربون و خلاصه هر مردی که تو عمرم دیم همین حرف حال به هم زن رو مدام تکرار میکنن ولی ... به خدا یکبار دیگه بشنوم مردی این حرف رو میزنه با نهایت توان میزنم تو دهنش. هر کی هم میخواد باشه... به جهنم...

دوشنبه 1 تیر 1388
میتونست
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 8:29 PM

کلی کار دارم که میتونم باهاشون مشغول بشم. میتونم یک کمی هم شده دوستشون داشته باشم. کلی کار دارم که باید انجام بدم. اما... میدونم تا چند وقت دیگه میشم خیلی بی حوصله تر از قبل. نتیجه اشتباه تکراریمه که همش سعی میکنم تو بدترین شرایط هم به روی خودم نیارم چه وضع افتضاحی دارم... حیف نیست؟ تعطیلاتی که میتونست کلی مفید باشه و ...

کسی میدونه بستنی های کاله که لیتری هستن چرا انقدر سفتن؟ به زور میشه ریخت توی ظرف و خورد...

یکشنبه 31 خرداد 1388
سادگی
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 8:37 PM

درست موقعی که داشتم میرم سراغ کفشهام خواهرم رسید و نذاشت برم سر امتحان. اونهمه خونده بودم و امتحان پرید... به همین سادگی... 

سمیه رو با هزار مکافات پیدا کردم و بهش زنگ زدم. میگفت خیابون وحشتناکه. فقط تونستم زود بهش آدرس بدم و تلفن قطع شد... به همین سادگی... 

اینم از مدرسه. تعطیل شد. فقط باید برم لیست نمره ها رو بدم. برای شهریور هم سوال نمیدم. اونهمه آدم. به من چه مربوطه... 

خانوم مدیر با انتقالی گرفتنم موافقت نکرد. گفت برای سال بعد روی کارگاه گرافیک و تصـویر سازی برنامه ریزی کنم...به همین سادگی... 

بچه ها خیلی اصرار کردن که لااقل یک هفته دیگه هم کلاسشون با من باشه. ولی واقعاْ کشش ندارم. شاید اون وسطها دو سه روز دیگه هم برم. اما... از خودم بعید میدونم... 

توی این دو سه روز خیلی اذیت شدم به خاطر ندیدن. دکتر راست میگفت. دیشب با کلی بدبختی میخوندم نوشته های اقای دکتر دندانپزشک خارجی رو. به زور جواب میدادم. نمیدونم این دیگه چه مدل مشکل دید تشریف داره ... نتونستم برم عینکم رو بگیرم. بعد از ظهر باید میرفتم. موند برای فردا. شایدم پس فردا. نمیدونم... 

از فردا کلاسهای بانک شروع میشه. نمیدونم باید چیکار کنم...

شنبه 30 خرداد 1388
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 2:18 PM

بچه ها اصرار دارن من یک هفته دیگه از کلاس رو هم بگیرم. ۵-۶ روزی که گذشت سخت نبود. ولی واقعاْ حوصله خودم رو هم ندارم. چه برسه به اونها. دلم میخواد چیزهایی که به دردشون میخوره بهشون بگم. میدونم دیگه دستشون به جایی نمیرسه برای یاد گرفتن. اما حال ندارم... 

باید برم پیش دکتر و معرفی نامه بگیرم برای بیمارستان. ولی این طوری؟ تو این اوضاع؟ امروز مجبور شدم برم انقلاب. جونم رو برداشتم و در رفتم از اونجا. داشتن مغازه ها رو به زور می بستن. یک عالمه لباس شخصی پوشیده بی اندازه لات هم با این کلاههایی که جلوش شیشه داره و اون چیزهای بزرگی که شبیه سپر هستن داشتن با نهایت سرعت موتورهاشون تو خیابونها ویراژ میدادن. واقعاْ به غلط کردن افتادم. حتی جرات نکردم سوار تاکسی بشم. جرات معطل شدن برای اومدن تاکسی و اتوبوس رونداشتم. فقط تونستم خودم رو برسونم به یکی از خیابونهای فرعی. نمیدونم مردم عادی!!! از کجا این لباسها رو میارن میپوشن و قمه و اسلحه پیدا میکنن میفتن به جون دیگران... دیگه غلط بکنم پام رو از در خونه بذارم بیرون... حتی دیدن قیافه شون هم تهوع آوره چه برسه به ...

جمعه 29 خرداد 1388
گدا
نوشته شده توسط نقره بارون در ساعت 6:01 PM

وقتی میگم افتادیم گیر یک رعیس جمحور گدا میگی نه. هنوزم فکر میکنی اون حکم زدنهای فوق العاده با عجله و اون پرداخت معوقه ای که توی هر فیش حقوقی ماه قبل نزدیک ۵۰۰ هزار تومنش خورده شد و اون سی هزار تومن روز معلم که هفته آخر خرداد پرداخت شد واقعاْ رسیدگی به طلبها و حق و حقوق بود؟ نه جونم. الان تو سایت بانک ملی دیدم دیشب حقوقها رو ریختن و با حکم سال قبل!!!! مسخره نیست؟... 

قیافه یک آقای کراواتی که تو نماز جمعه امروز اون گوشه توی سایه نشسته بود و با عینک آفتابی تابلو بود که داره یواشکی به دوربین نگاه میکنه و دوربین محترم هم زوم کرده بود روی اون یک نفر و اونم داشت شعار میداد واااااقعاْ یکی از مسخره ترین صحنه های پخش شده تو تاریخ خبر صدا و سیما باید ثبت بشه. این یعنی: ما هیچ مشکلی با ظاهر مردم نداریم و یک کراواتی هم کااااااملاْ آزادانه میتونه بیاد تو جمع بسیجی هایی که جمع شدن برای نماز و حتی یک متر اون طرف تر از نرده های دور دانشگاه هم تو دوربین نیومد و مطرح شد که رف سنجا نی با رعیس جمحور اصلاْ تو مسائلی که مردم خیلی روی اونها حساس هستن هم عقیده نیستن (یعنی دیگه سریعتر از قبل همه میرن طرف رف سنجا نی) و خودش هم با رعیس جمحور هم عقیده ست (که مردم شدیداْ معترضن که چرا انقد رازش حمایت میکنه و بهش میدون میده و ...) اونم از حرف زدن درباره مردم گرجستان که کم از توهینهای رعیس جمهورش نسبت به مردم ایران نداشت و ... واقعاْ روده هام داشت می اومد بالا... فقط به خاطر جمع مجبور شدم بشینم و بشنوم اراجیفش رو...