سریال شب به شب
خرید سریال های دوبله شبکه فارسی 1 تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران |
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
... اما من از این بی اشتهایی ذهنی ناراحت نیستم. یه بی اشتهایی که عین بادکنک سبک و راحتت میکنه. آخه این کجاش بده که همون یک ذره حس یک سال قبل هم نمونده باشه؟ حاضر نیستم حتی یک دونه از این قرصهای مسخره رو بخورم ....
اگر بخوام بازم برگردم سر اون کلاس مسخره باید شهریه بدم. اینش بده. وگرنه برای وقت گذروندن و وقت تلف کردن خوب بود. بد نبود. حیف که باید پول بدم ... همچنان حس نخواستن بودن تو اون جمع قوی تره ...
ترجیح میدم این بی اشتهایی سرجاش می مونه که هیچ ... بیشتر هم بشه ... چون حتی برام مهم نیست چی میخورم و چه شکلی شده ام ...
اصولاْ م ایرانی ها با اینکه ناظر داشته باشیم و مجبور بشیم عین آدم کارمون رو انجام بدیم مشکل داریم اونم از نوع زیادش ... توی این چند روز که باید میرفتیم گزارش و شرح کار و جدول نظارت آموزشی رو پر میکردیم دیگه ایمان آوردم به این قضیه ...
چقدر بده که اسم اتوبانها مشخص نیست و وقتی میفتی توی یکیشون سخته بفهمی اسمش چیه. سخت هم که نه. خیلی سخته ... خوبه باز عقلشون به این رسیده که برای پلهای وسطشون اسم بذارن ...
بازم اگر غلط نکنم اتوبوس ریالی های قدیمی میله های سالم داشتن و دودشون نمی اومد توی خود اتوبوس. درسته؟ درشون هم صدای خفن خارج نمیکرد از خودش. درسته؟
غلط نکنم تا چند وقت قبل اتوبوسهای ریالی پرده های رنگی داشتن. درسته؟ ...
یادت میاد تا چند سال قبل از چند روز مونده به محرم پشت ویترین لباس عروس فروشی ها پارچه و روزنامه میزدن که توی مغازه دیده نشه؟ ...
حالم؟ ... نه ... هیچ جوری خوب نیست ...
امروز رفتم یک ختم - شاید هم عروسی بود - و ...
چقدر دلم میخواست میتونستم زیر برف بمونم و هر چقدر دلم میخواد هوای سرد رو بدم به تک تک سلولهام ... چقدر دلم میخواست یه جای دیگه بودم ...
فقط فاینال اون گروه مونده و بعد راحت میشم از اون مسیر و محیط اعصاب خورد کن. یک شنبه ها و سه شنبه ها برام عذاب بود توی این ۶ ماه. پولش رو هم که بگیرم با موسسه بالا بی سر و صدا خداحافظی میکنم. هر کی میخواست از ایران بره که رفته و اونهایی که موندن و میان کلاس هم فقط برای نمره آخر ترم میان. الحدلله هیچکدومشون انقدر غیرت نداره که بشینه نیمساعت هم شده بخونه که یاد بگیره. خودمو معطلشون کنم که چی بشه؟ اینطوری مجبور هم نمیشم همکارهای قدیمی و همکارهای جدید افاده ای رو ببینم. نمیدونم اینهایی که تازه میان اونجا چرا اینطوری هستن. خود سوپروایزرها هم جرات نمیکنن جلوشون یک کلمه حرف بزنن. یکی از یکی تیکه پاره کن تر هستن و پرمدعاتر ...
بیخود نبود خواب آقای فرانسوی رو میدیدم. دیشب بعد از صدسال سر و کله اش پیدا شد و خبر داد که بقچه دار شده. امیدوارم هر جا هست خوشبخت بشه ...
میدونی چیه بارون ... دلم میخواد بعد از مردنم هیچی ازم نمونه. حتی یه عکس کوچیک. دلم نمیخواد بعد از مردنم کسی یادش بیفته یه زمانی یه بارون بود که میرفت سر کلاس و می اومد خونه و ...
زیاد هم بد نیست که انقدر راحت خودم رو ناراحت نمیکنم که دیگران از دستم ناراحت میشن. زیاد هم بد نیست که مثل گذشته مدام خودم رو مجبور نمیکنم باور کنم دیگران هم ارزش دارن و زنده هستن و باید بهشون فکر کرد. زیاد مثل گذشته سخت نیست که مثل دیگران بشم و چشمهام رو ببندم و اهمیتی به دیگران ندم ... یه زمانی چقدر سخت بود ...
سخت نیست اینکه دیر برسم سر کار. سخت نیست بدقولی کنم. سخت نیست اهمیت ندم که ازم چی میخوان. سخت نیست به اون چیزهایی که جزو وظایفم هستن اهمیت ندم ...
چقدر ازت بدم میاد بارون ... از لحظه به لحظه بودنت متنفرم ...
سه نفر که اصلا نمیشناسمشون و نمیدونم آیدیهام رو از کجا آوردن برام کلی ایمیل میفرستن که یکی از یکی جالبترن. احتمالا توی اون ۵ روزی که تعطیل خواهد بود (هاهاها) از بس میشینم اینجا میشم عین دیس یا بشکه ...
چقدر بده آدم ندونه پولی که میرسه دستش برای چخ مدت زمانیه ...
امروز یادم افتاده یه زمانی اگر با ماشین میرفتیم مسافرت و میفتادیم پشت اتوبوسهای مسافربری دود بود که نصف جاده رو میگرفت و صدای کم و زیاد شدن گاز اتوبوس بود و ... چیزی از اون مسافرتها یادت میاد؟ ...
وای هنوزم از داد ستانی و هر قبرستونی زنگ میزز تحقیق میکنن. یکی نیست به این گوسفندجات بگه حالا که ولشون مردین یادتون افتاده دنبال دمشون بگردین؟ البته از اینها هیچ بعید نیست کار دست جیب جماعتی بدن که خودشون بی وثیقه ول کردن ...
حالم به هم میخوره از اینکه بچه دار میشن و منت هم میذارن که به خاطر تو این همه سختی کشیدم و تو دردسر افتادم و ... چشمشون کور بچه دار نمیشدن. هر غلطی هم کردن واسه خودشون کردن. به من چه مربوطه. غلط کردن منو به دنیا اوردن. آویزون گردنشون نشده بودم ...
برای یکی از پستهای قدیمیم که گالیور و من و بارون بود یکی کامنت گذاشته که کمک روحی میخواسته و اگر اهل سو استفاده بود ۴ سال با یک نفر نمی موند و ... بعدشم گفته همه مثل داریوش من نیستن !!! جالبه ها. نه میدونم کیه (البته به اسم رضا کامنت گذاشته) نه میدونم جریان داریوش چیه نه میدونم رو چه حسابی اون کامنت رو برای اون مطلب نوشته. هیچ آدرسی هم از خودش نذاشته. احتمالاْ هم زمان با بلاگ من مال یکی دیگه رو هم داشته میخونده و نظرها رو جا به جا نوشته ...
نمیدونم چرا چند شبه تا میخوابم این آقای فرانسوی خودشو میندازه وسط خوابم. از کجا پیداش میشه معلوم نیست. از اون مسخره تر اینه که شب اول یادم نمی اومد این آدم کیه. این آقایون اصولاْ عادت دارن تو هر ثانیه ای زندگ یخانمها خروس بی محل باشن. حتی توی خواب و خواب دیدن ... اه اه اه به این موجودات ...
کمترین حوصله ای نیست ...
تمام شهر شده تابلوهایی که نشون میدن اگر پارک کنی با جرثقیل ماشین رو میبرن. این یعنی: اگر بری ملاقت یک یکه توی یکی از بیمارستانها بستری شده باید تا چند وقت دنبال ماشینت بگردی. یعنی اینکه اگر بخوای بری مطب یه دکتری و بگی که حالت بده باید تا چند روز معطل پس گرفتن ماشینت بشی. باید برای خریدهای ریز و درست زندگیت خیلی بیشتر از اونکه پول بنزین و استهلاک ماشین میدی بریزی توی جیب راننده آژانس ... یعنی اینکه حتی اگر کتابخونه ملی هم کار داشته باشی باید جریمه بدی و التماس کنی جرثقیل کاری با ماشینت نداشته باشه ...
خیلی طول کشید تا برسم کتابخونه. هیچ کار خاصی هم لازم نبود بکنم. فقط باید کپی پشت و روی کارت ملی رو میدادم و کارت جدید میگرفتم. همین. اما ... از اونجایی که خدا عشق اینو داره که هر اتفاق کوچیک و بزرگ زندگی من بیچاره رو بپیچونه و سخت کنه و از صبح تا شب ریز ریز اعصابم رو خورد کنه درست وقتی نوبت کارت من رسید کارتریجشون تموم شد و ... همه کارت گرفتن غیر از من ... فک رکن برای یه کار سه چهار دقیقه ای نزدیک چهارساعت و نیم توی ترافیک باشی و کلی با این برنامه ریزی های احمقانه آبادسازی مسئولین بی شعور مجبور بشی برای سرویس کتابخونه دور بزنی و هزار تا گره دیگه هم تو راه و توی مسیر سر راهت سبز بشه و بگن: برو دوباره این همه راه رو فردا بیا ... خدائیش ایران بهشت نیست؟ تمام زندگیت میگذره به علافی توی ترافیک و دور زدن برای اینکه سه تا پله برداشته شده و نمیتونی از مسسر نزدیکتر قبلی بری و موقع برگشتن هم تا نزدیکهای شرق شهر بری و باز برگردی سر جای اولت چون پلیسها یادشون افتاده عید نزدیکه و باید جیبشون پر بشه و خیابونها رو بستن که رفتار اجتماعی !!! یاد موتورسوارها بدن و ...
بیخود عذاب وجدان داری بارون جان. درس بخونی که چی بشه. اینهمه آدم مدرک گرفتن رفتن بالا چی شد. تفریح هم که یعنی شستن و اطو کردن و گردگیری کردن و سر کار رفتن و توی ترافیک موندن و الکی ایمیلهای چرت و پرتی که برات میاد خوندن و ... آخرش هم شب بشه و بخوابی...
کجا میشه رفت؟ وقت یبرای یه کلاس یکساعت و نیمه باید نزدیک ۵ ساعت توی ترافیک بمونی یا ... ولش کن. بیخودی هم پول مفت تو جیب کسی نریز. به هیچکس هم مربوط نیست مشکلت اینه. فقط تا میتونی عجله کن که ته مونده زندگی هر طوری هست بگذره. خودتم خسته نکن که باور کنی دیگران هی میشینن برای خودشون مزخرف میبافن که آدم خودش باید برای زندگیش تصمیم بگیره. زندگی هر غلطی میخواد میکنه و تو رو به اندازه آشغال کنار خیابون هم حساب نمیکنه. پس فقط شمارش معکوست رو ادامه بده برای اینکه زودتر تموم بشه بره از شرش خلاص بشی ...
... ولی من اصلا نمیتونم از فکرش در بیام. دلیلی هم برای اینکه به این موضوع فکر نکنم ندارم. انرژی هم ندارم که بهش فکر نکنم و از ذهنم بیرونش کنم. هیچ بهونه ای هم ندارم که برگردم اونجا و بهش بگم چی لازم دارم. ولی اگر میشد بازم باهاش روبرو بشم، ...
مامان بارون مهارت بسیار زیاد و خاص و خارق العاده ای داره توی از ریخت درآوردن اشیا و اجسام و مکانها ...
همین چند روز قبل بود که یک پست حاضر کردم بذارم اینجا. یک نفر دیگه زحمت کشید و زودتر نوشت. دستش درد نکنه. اینجاست ...
اوقات فراغت و تعطیلی یعنی اینکه راه بیفتی بری سبزی بخری و برگردی خونه. بعدشم بتمرگی توی خونه و هی اتاقت رو مرتب کنی و لباسهات رو بشوری و ظرفها رو جا به جا کنی و به خودت الکی بگی خیلی خوبه که میتونی به این کارهای مزخرف برسی. کجا میشه رفت؟ چیکار میشه کرد؟ ...
هنوزم کمپوت دوست دارم. البته از نوع کارخونه ایش. هر میوه ای هم تبدیل شده باشه به کمپوت مهم نیست ...
نمیدونم این خانوم و آقای محترمی که تو یتایتانیک بازی کردن چه تعادل ظاهریی با هم دارن که هی روبروی هم چیده میشن تا یک فیلم ساخته بشه. جای مادر و بچه میشه بازیشون بدن. همش هم کشته مرده همدیگه میشن ...
