من و نقره بارون



درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

یک آقای دکتر توی بلاگش درمورد امضا دادن برای نمره و گدایی نمره نوشته. خیلی ها معتقدن این کار یعنی توهین به دانشگاهها – بخصوص قدیمی سازها و مشهورها – و یک عده میگن توهینه به استاد ...

میدونم به تعداد خیلی خیلی زیادی برمیخوره این حرفی که میزنم ،اما: واللا این نسل، انقدر بلانسبت یک عده، بی --- تشریف دارن که دست به کار هزارتا کثیف تر و پست تر میزنن، فقط به خاطر اینکه مفت و بی دردسر نمره بیارن و خلاصه ...

آقای دکتر جان نسل ماها دود شد رفت هوا که فکر میکردیم نباید سربار خانواده باشیم و نباید بی مصرف باشیم و نباید بیعار و مفت خور باشیم و ...

راستش یک وقتهایی میگم چه غلطی کردم افتادم تو محیط آموزشی که باید روزی هزاربار گذشته ام بیاد جلوی چشمم ...

وای حالم به هم میخوره از این آدمهایی که انقدر افراطی میشینن کالری میشمارن و حساب میکنن چند گرم کم و زیاد کردن ... ایییییییی ...

به استخاره اعتقاد داری؟ ...

نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390ساعت 6:38 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

1- توی این مدت یک چیزهایی توی ذهنم از بین رفتن و خراب شدن که دیگه هیچ وقت مثل قبل نمیشن ... دیگه درست شدنی نیستن ...  

2- آقای خدا غیر از تو به کی باید بگم که نمیخوام مدیر این مدرسه باشم؟ غیر از تو که کسی نمیتونه درست کنه. میتونه؟ ...  

3- آقای خدا میفهمی خسته ام؟ میشنوی؟ حواست هست؟ دیگه واقعا کشش ندارم ...

نوشته شده در شنبه 8 بهمن 1390ساعت 6:18 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

آقا یا خانم مصی. سلام. راستش قبول شدنش که بله. ولی خب یک مشکلی پیش اومد. مشکل این بود که وقتی رفتم برای تائیدیه گرفتن از محل کارم، جناب رئیس کارگزینی خیلی خونسرد گفت: خانم دو هفته قبل بخشنامه اومده دیگه هیچکس نمیتونه مامور به تحصیل بشه! نه اجازه دادن انتقال موقت بگیرم، نه قبول کردن نیمه وقت برم سرکار، نه گذاشتن مرخصی بدون حقوق بگیرم ... خلاصه زحمت یکسالم پرید رفت. به همین سادگی ... البته همه اینها به دلیل لطف بسیار زیاد جناب رعیس جمحور و وزیرهای عزیزش نسبت به ادامه تحصیل کارمند جماعت بوده و هست ...

مغزم واقعاً دیگه کار نمیکنه. دیروز کلی وقت گذاشتم رفتم کلینیک که هم عینکم دوباره چک بشه، هم برم پیش ارتوپد. اولی نبود، دومی رو هم که کاملاً یادم رفت قرار بوده برم پیشش!

کنار خیابون منتظر بودم چراغ سبز بشه رد بشم. نمیدونم چرا کاملاً یادم رفت. اگر شهلا یادم ننداخته بود، مطمئن باش تا غروب همونجا چسبیده بودم به زمین!

بعد از دو سال برگشتم استخر. اصلا دلم نمیخواست وقتم تموم بشه. چقدر دلم میخواست همونجا توی آب بخوابم ... صدای آب بیهوشم میکنه همیشه ...

دکتر میگفن قیافه ام نشون میده که درد ندارم. فکر کنم توی اون 5 ماه خیلی مشخص بود چی به سرم اومده! داشتم می مردم به خدا ...

خوشحالم که دارم از این وبلاگم میرم ...

نوشته شده در جمعه 7 بهمن 1390ساعت 6:31 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

در حد بی حدی خوشحالم که کارت استخرم درست شد ...

نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1390ساعت 4:22 PM توسط نقره بارون| 1 نظر|

آقا این مادر ما یک زن عموی بامزه ای داره که بین نوه نتیجه های موجود در داخل قوم شوهرش، هر کسی رو دعوت نکنه مهم نیست براش ولی من بااااااااید تو همه مهمونی هاش باشم. دیروز هم که مثل هر سال حلوا میپخت اصرار کرد که الا و للا باید بیای. منم بعد از یک جر و بحث حدود دو ساعته با رئیس حراست و دوتا رئیس خطری دیگه که سرزده اومدن مچ گیری، راه افتادم رفتم اونجا که در مراسم دخیل بندون شرکت کنم. بماند که شبنم هر بار که چشمش به من میفته، نظر بدش نسبت به من بیشتر میشه ...

اون وسطها از هر خانم موجود در محل که پرسیدیم دیدیم ای بابا این که خوشبخت شده و یکی قبلً اومده طرف رو گرفته. فقط من مونده ام و شبنم، که اونم هی میگه کاش میشد خودم بیام بگیرمت! خلاصه ... آقا این خانمهای خوشبخت شده که شوهر گیرشون اومده بود و به موقع به دنیا اومده بود و به روزگار قحطی برنخورده بودن، شروع کردن به ارائه توضیحات بسیاااااااار کلی در مورد آقایون! منم همینطوری نشسته بودم سر ظرف 16 کیلو آرد و داشتم چهارچشمی مواظب رنگش میشدم که یهو نسوزه، همینجوری ناخودآگاه از – فکر کنم دهنم بود – یک جاییم در رفت که: خب آخه زن یا مرد، هی کوتاه بیاد به چه قیمتی؟ فقط به خاطر اینکه ور دل یک مذکر باشه؟ ...

چششششم و چالت روز بد نبینه که چه موج بزرگی از بحث راه آفتاد ... شبنم که با چشمهای بیش از حد گشاد شده چپ و راست رو نگاه میکرد، منم که عین جوجه تیغی لوله شدم دیگه کم مونده بود برم زیر گاز! گفتم الان منو به جای قالب کره میندازن تو ظرف، میگن چاقالو ( البته یک مقدار بسیار کمی ) هم که هستی حسابی روغن ازت درمیاد واسه اونهمه حلوا ... اون وقت خدا بده بارون ...

ولی خب در نهایت بد نشد. چون یه چیزی نزدیک 9 نفر نشستن دست به دامن پیغمبر شدن که آقا نوه نتیجه هات واسه بارون کاری نکردن، خودت بیا یک آدم درست و حسابی اساسی واسه این بارون پیدا کن تا سال دیگه شوهرش بشه، این بارون هم آرد بیاره هم زعفرون هم کره هم روغن هم ظرف برای تقسیم حلوا هم گلاب هم هل، تازه دوتا کارگر هم روی همه اینها که روز قبل و بعد مراسم حلوا پختن کارها رو بکنن!!! فک کن!!! البته همچنان مونده ام این مادران عزیز برای چی اینهمه ابراز تاسف و ناراحتی میکنن از اینکه دارم با مامان عزیز خودم زندگی میکنم؟! اونی که باید حرص بخوره مامان منه، که نمیخوره. اینا چرا دارن نگرانی بروز میدن مونده ام!

حالا همه رو ول کن اینو بچسب که چند روز پیش برای مهناز یک دونه ماسا*ژور صورت باطری خور گرفتم، بردم نشونش بدم. موند تو کیفم و وقتی رسیدم خونه زن عمو، کیفم رو با یک کم خشون شوتیدم جلوی مبل و چند دقیقه بعد همینطوری که داشتم با یکی از همکاران خانم بسیار متدین صحبت میکردم، رفتم طرف کیفم که از توش نمیدونم چی بردارم. تمام حواسم هم – با نهایت تلاش – به این بود که طرف داره درباره برنامه اردو چی میگه. یهو دیدم از زمین یه صدای تررررررررررررررررررررررررر میاد و دستم انگار به کابل برق وصله، عین چی میلرزه ... پای تلفن چنان هول شدم که نفهمیدم زنه چی میگه ... دستم عین پره های پنکه میلرزید و یک صدای وحشتناکی از نمیدونم کجای کیفم می اومد ... حالا وسط اونهمه خرت و پرت مگه میشه منبع صوت یافت؟ ...

نه می تونستم تکون بخورم نه میشد تلفن رو قطع کنم نه می فهمیدم چی میگه نه میشد دستم رو دربیارم ... خلاصه وسط اون همه لرزش یهو جعبه ماساژوره دیده شد و ... بقیه رو حدس بزن که در ادامه با چه مصیبتی از خفگی ناشی از خنده نجات پیدا کردم ...

بقیه اش هم برای بعد ...

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن 1390ساعت 5:35 PM توسط نقره بارون| 1 نظر|

این شعر رو توی ایمیل هام پیدا کردم. انقدر خوشم اومد ازش. بامزه ست... 

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقتیست... که شبها ...به تو می اندیشم
به تو آری... به تو یعنی... به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی... به همان... باغ بلور
به همان سایه... همان وهم ...همان تصویری
که سراغش... ز غزلهای خودم ...می گیری
به همان... زل زدن از فاصله دور ...به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور... به هم
به تبسم ...به تکلم ...به دلارایی تو
به خموشی... به تماشا... به شکیبایی تو
به نفسهای تو... در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با ...لهجه شیرین سکوت شبحی... چند شبست... آفت جانم شده است
اول اسم کسی... ورد زبانم شده است
در من انگار ...کسی... در پی انکار من است
یک نفر... مثل خودم ...عاشق دیدار من است
یکنفر ساده... چنان ساده ...که از سادگیش
می توان... یکشبه پی برد... به دلدادگی اش
یک نفر سبز ...چنان سبز ...که از سرسبزیش
می توان... پل زد از احساس خدا... تا دل خویش
آی... بیرنگ تر از آینه... یک لحظه... بایست
راستی... این شبح هر شبه ...تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه هر شبه... تقصیر تو نیست

پس چرا ...رنگ تو و آینه... اینقدر یکی است؟
حتم دارم ...که تویی... آن شبه آینه پوش
عاشقی... جرم قشنگی است... به انکار ...مکوش
آری... آن سایه ...که شب ...آفت جانم شده بود
وان الفبا... که همه ...ورد زبانم شده بود
اینک... از پشت دل آینه... پیدا شده است
و تماشا گه آن ...خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه... تویی
عشق من... آن شبح شاد شبانگاه ...تویی

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن 1390ساعت 4:56 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

ببخشید جسارته گلاب به روتون میشه یکی برای منه یک قطره بارون فسقلی که هیچ وقت بزرگ نمیشم ، توضیح بده که " صلح و دوستی ایرانی " یعنی چی؟!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن 1390ساعت 4:54 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

وای آدمیزاد جان اگر برات تعریف کنم که از شهلا بدتر میشه وضعیتت. فک کن!!!

همچنان مونده ام که چرا هربار سیب می جوشونم، اول بوی گند الکل میده بیرون، بعد بوی سیب!

ای بابا جناب دکتر تموم کردن که کردن. احتمالا آدرس دو عدد باقلوا فروشی توپ در داخل تهران رو دارید. جهت کج و معوج نمودن چشمان شهلای همکاران، یک روز زحمت بکشید تا یکیشون تشریف ببرید یک جعبه بخرید ازشون، تموم کنید باقلواها رو، بعد با کمپوت برید عیادت همکاران عزیزتون. یک جعبه اش هم گرون نمیشه. فوقه فوقه فوقش میشه 11600 تومن ( تذکر: خوانندگان محترم، جون امواتتون فکر نکنید من دم به ساعت اونجا هستم و از بس میخرم، میدونم نرخ هر کدوم از جعبه ها که با هر مدل از باقلواها پر بشه چند درمیاد ها! ) ...

آی از صبح یک تپه ظرف شستم، اتاق مرتب کردم، بالاخره شال گردن پسر هایده رو تموم کردم، کلی میوه خرد کردم و گذاشتم بپزه، دو سری لباس شستم و مریض داری کردم و هنوز چندتا دیگه هم مونده ولی دیگه هنگیده ام و برای همین فعلا اینجام ...

میدونم جناب خرس با خوندن پست قبلی و امثال پست قبلی باز میزنه تو سرش میگه ای خدااااااااااا این بارون دیگه بزرگ بشو نیست که نیست ...

بابا جونها واللا به پیر به پیغمبر من کشش ندارم قاطی --- کاری ها و پشت صحنه ها بشم. به خدا مدیریت بزرگ شدن نیست. به جون خودم وقت یمیبینم روزی که خونه هستم مامان با خیال راحت میرم مهمونی، بیشتر برام ارزش داره. به قرآن حالم به هم میخوره وقتی میبینم چهارتا اداره ای میان، مجبورم زود چادرمو از تو کشو بکشم بیرون و سرم کنم که بگم خیییییییییییلی قانونتون رو قبول دارم ... بابا جان دلم میخواد هر وقت از هفته که شد سر فرصت برم کتابخونه بشینم کتاب خوشگلای اونجا رو ببینم ... عجب گرفتاری شدم از دست این جماعت که غیر از " خوش به حالت " گفتن عرضه ساختن هیچ جمله و شبه جمله دیگه ای ندارن ... خدایا به جان خودت نمیخوام ناشکری کنم ولی آخه اینا دارن حسرت چی رو میخورن؟ این که داره هر ماه 500 هزار تومن از حقوقم میپره و اضافه کارام هم خورده شده؟! حسرت این رو میخورن که ...

فکر کنم با این کوه بار – دیگه از کوله بار بودن گذشته - فردا باید پاندا جان رو با خودم ببرم و تا 7 شب هم دیگه طبق معمول و بر اساس رسم و رسومات گذشته منتظر بشم طرح تموم بشه تا چشمم به جمال تخت و خواب و راحتی روشن بشه ...

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن 1390ساعت 4:52 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

دیگه حوصله اینجا رو هم ندارم ... 

شهلا با پمادش مشکل پیدا کرده. بهش میگم توی یخچال انواع و اقسام این پمادها رو برای هر سایز منفذی دارم، میخوای بیارم برات کارگاه آموزشی بذارم؟ به جای جواب دادن سرش رو گذاشته رو میز و ریسه رفته ...

بخشنامه دادن که مدیرها حتی برای کار اداری هم از مدرسه پاشون رو بیرون نذارن، چون ساعت اداره کار اداره تا دو و نیمه، هر کی کار داره میتونه بعد از ساعت 1 و نیم که مدرسه ها تعطیل میشن بیان! بعد بخشنامه دادن که قبل از ساعت 2 و ده دقیقه زنگ نخوره! مدرسه ما هم که باید ساعت دو و ربع تعطیل بشه! فک کن!!!!!

جریان مربا شدن اینه که هر چند وقت، یک چیز نسبتاً جدید برای 90 درصد مردم درست میکنم، یا میبرم برای اداره اون منطقه ای که توش کار میکنم، یا برای همکارها میبرم، یا میفرستم برای مدرسه ای که قبلا توش کار میکردم.

دیروز رفتم 7 کیلو سیب خریدم با یک بسته نسبتاً بزرگ شکر. بدجوری افتاده تو سرم که تا قبل از آخر هفته با سیبها از اون مرباهای خاص خودم درست کنم و بفرستام برای اون مدرسه ها. راستی کلی هم ظرف خوشگل خریدم. مرباها رو میریزم توی ظرفها و میدم به آقای سرایدار برای اون چندتا اتاق همیشه مورد نیاز تو اداره ببره و ... سه تا ظرف هم میفرستم برای 3 تا مدرسه همسایه که هر موقع لازمشون داشته باشم، به قول مهناز، نمک گیر مدرسه ما شده باشن ...

خدا رحم کرد تو ایران جراح عمومی زن و متخصص و فوق تخصص گوارش زن هم هست. وگرنه من یکی که بیچاره میشدم. فک کن!!!

تزریق گرون تومنی، واقعاً از اونهاست که باید زنونه مردونه اش کرد! توضیح بیشتر نخواه که مجبور میشم به جای استفاده از کلمات و عبارات یا صوت، از تصویر استافاده کنم اونوقت کل اینترنت تو سراسر جهان فیلتر میشه ها!

واقعاً نمیدونم با این دروغی که مجبور شدیم تو جمع همکاران و مادران بسیار غیرفضول بگیم چه غلطی بکنم!

خیلی خیلی خیلی دیگه بمونم، یکسال دیگه ست. میرم کلید گاو صندوق و مهر رو میذارم روی میز رییس و میگم خودش بره بشینه مواظب همه چی باشه و کارها رو راه بندازه، بعدشم میرم دنبال زندگیم ... بابا چرا هیچکس نمیفهمه من نمیتونم الکی چادر سرم کنم. دلم میخواد برم پیاده روی. دلم میخواد برم شمال. برم مسافرت. برم بشینم توی حیاط همش گلدونها رو جا به جا کنم و قلمه بزنم. دلم میخواد برم سر گاز و یخچال و هر چی دلم میخواد بپزم. دلم میخواد برم بازار کلی رنگ بخرم و قلم و مقوا و هزارتا خرت و پرت دیگه. دلم میخواد برم ماشین رو پر کنم از سفال و بیام بشینم روش کار کنم. دلم میخواد کلی چوب بخرم روش کاربن بچسبونم و ... دلم میخواد بشینم آرشیوهای پر و پیمون عکسهام رو مرتب کنم و ... بابا من دلم میخواد بازم با شلوار لی برم سرکار. دلم میخواد با تونیک شلوار برم بیرون و نترسم که این عوضی ها منو ببینن و باز حرف و حدیث و مزخرفاتشون وسط ریخته بشه. دلم میخواد هر موقع دوست دارم برم سراغ سی دی هام و میدون انقلاب ...

نوشته شده در جمعه 30 دی 1390ساعت 7:56 PM توسط نقره بارون| 2 نظر|

تضاد با هم ندارن. ظاهرشون متضاد نیست. ولی کارهای این دسته آدمها که پایه و اساس دست زدن به اون کارها فکر و عقیده شونه (نه نوشته ادعاهاشون) شوکه ات میکنه  .... 

هر روز که تعطیلم، شب قبلش خوب میخوابم ... 

مدیر قبلی میگه تو با این جمع چی کار کردی که تو مدرسه معاون جایگزین تکون میخوره تو سرش میزنن که بارون اگر بود اینطوری میکرد اونطوری میکرد. میگه جایگزینت دوساله شده تو سری خور. میگه اگر برگردی روی چشمام میذارمت ... دیگه دیروز به التماس افتادم که بره اداره درخواست برگردوندن منو بده. گفتم حریف اداره نمیشم. گفتم اون بره بلکه به حرف اون گوش بدن بذارن برگردم تو کلاس ... 

زده به سرم برای هنر*ستانهای پسرونه مربا درست کنم بفرستم. شاید شنبه این کار رو بکنم. بنده خداها فقط نون میخورن با پنیر. به یکی از مدیرها وسط جلسه پیشنهاد دادم، کم مونده بود از سقف شوت بشه بیرون ... زده به سرم زیاد درست کنم برای چندتا واحد توی اداره هم بفرستم ... اشکالی داره مربا بشم تو محیط کار؟

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی 1390ساعت 1:17 PM توسط نقره بارون| 1 نظر|

دیروز سر فرصت رفتم شهروند و سرفرصت چیزهایی که حالم رو یک کم خوب میکرد ریختم توی چرخ و سر فرصت بعضی ها رو برگردوندم سرجاشون و سر فرصت همه رو ریختم تو صندوق عقب و سر فرصت برگشتم خونه... سر فرصت موهام رو شستم و سر فرصت لباسهام رو ریختم توی ماشین و سر فرصت به موهام سرم زدم و سرفرصت کلی آشپزی کردم و سرفرصت مربای سیب درست کردم و پوست سیبها رو هم ریختم توش که ترش بشه یک کم ... سر فرصت رفتم سراغ حیاط ... سر فرصت یک کم اتاق رو جمع و جور کردم ... سر فرصت کلی پوست پرتقال رو تا میشد ریز ریز خرد کردم و گذاشتم خشک بشه ... صبح هم تا ساعت ده و نیم خوابیدم ... این یعنی شاهکار ... 

تصمیمم برای اینکه برم محکم بگم میخوام سال بعد برگردم تو کلاس داره میرسه به 60 درصدیش. همکارها میگن نه. میگن حیفه. میگن از امتیازش میتونم استفاده کنم. میگن اضافه حقوقش که بد نیست. میگن ... 

ولی خب از یک طرف فکر میکنم اضافه حقوقش که استفاده ای برام نداشته. امتیازش هم که هنوز نفهمیده ام کجا مصرف داره! فقط خورد شدن اعصابم سر جلسه هاست و موقع جواب دادن به تلفنهایی که میشه و حرفهایی که شنیده میشه. سر کلاس میری راحت چهار روز هفته ات مال خودته هر موقع میخوای مرخصی میگیری تابستون نمیری، دی فقط 4-5 روز میری. هر چقدر دلت بخواد میتونی سراغ آشپزی و این جور کارها بری و ... هر کلاسی بخوای میتونی بری ثبت نام کنی. اگر به سرت بزنه جای دیگه کار کنی دستت حسابی بازه. هر موقع از روز که بخوای میتونی بری بگردی ... مجبور نیستی لحظه به لحظه استرس لباس و ظاهرت رو توی مهمونی و بیرون از خونه و توی خیابون و مسافرت داشته باشی ...  

نمیخوام با عجله برم سر کار. نمیخوام با عجله کارهام رو بکنم. دیگه کشش ندارم فکر کنم وقت تموم میشه. تموم میشه که میشه. چیکارش کنم ...  

شده ام عین بچه کوچولوها. هربار میرم موهام رو بشورم، بعد از اینکه حسابی خیس شد هی برمیگردم توی آینه نگاه میکنم ببینم تا کجا رسیده و چقدر بلند شده ... 

هنوزم حالم به هم میخوره میبینم اونهایی که خدای ادعای پیروی از زرتشت و کوروش و داریوش و غیره هستن، افتخار میکنن به اینکه برن جلوی ایفل عکس بگیرن و بذارن توی پروفایلشون! 

نوشته شده در شنبه 24 دی 1390ساعت 2:03 PM توسط نقره بارون| 2 نظر|

از بسسسسسسسس که اراده در ما دوتا قوی تشریف داره، نشستیم تمام باقلواهایی که برای دوست مامان خریده بودیم رو خوردیم. قرار بود فردا ببریم برای همون دوست خانوم خیرسرمون. ولی خب قسمت این بود که این جعبه تو صف انتظار ورود به معده ما دوتا نمونه و زودتر به مقصد برسه. الانم فقط در حد یک کمی، عذاب وجدان دارم که یک بشقاب پر ماکارونی خوردم بعدش پرتقال بعدش باقلوا ... 

آبی که یکماه قبل رفته تو گوشم و مونده اون تو، داره خودنمایی میکنه و گوش جونم رو هی داره درد میاره ... یکی باید بهش بگه اگر فکر کردی با این درد گرفتنها میتونی باعث بشی جمعه بازم برم پیش جناب دکتر، کاملا در اشتباهی ... 

فردا از صبح تا شب بیرونم. خدا به دادم برسه ساعت 10 شب که میرسم خونه چه وضعی دارم ...  

دیگه همین دیگه ...

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی 1390ساعت 4:32 PM توسط نقره بارون| 1 نظر|

یعنی رسماً حالم داره از این آمارهای مزخرفی که ازمون میخوان به هم میخوره ... 

 

سطح سواد مملکت رو میتونی روی بنر چسبیده به دیوار شرقی علاالدین ببینی که به جای "مجتمع تجاری" ، نوشته " متجمع تجاری" ... به چه گندگی و با چه افتخاری هم نوشتن این کلمه کاملا غلط رو ...

نوشته شده در چهارشنبه 21 دی 1390ساعت 09:28 AM توسط نقره بارون| 1 نظر|

... ولی این کارها خیلی وقته که دیگه حالم رو خوب نمیکنه. امروز از جلوی کلی مغازه رد شدم اما اصلا نتونستم برم تو و اون چیزی که گفته بودید بخرم. واقعا حسش نیست. میدونم که حسش هیچ موقع هم نمیاد ... 

اگر دختر داشتم، شاید بیشتر وقتها موهاش رو میبافتم. مثل موهای خودم ... کلی کش گلدار براش میخریدم. مثل مال خودم ...

نمیدونم آخرین بار که از ونک تا ولیعصر پیاده رفتم کی بود. امروز رفتم. بدون عجله ... ولی چیز زیادی یادم نمیاد ... 

مامان 5شنبه میره مسافرت. سه شنبه برمیگرده. یعنی 4-5 روز تنهام ... کلی کار دارم که مشغولم کنه. ولی ... 

دیگه اینکه ...

نوشته شده در دوشنبه 19 دی 1390ساعت 9:19 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

دیشب که یک خواب راحت لازم داشتم، انقدر بد خوابیدم که نگو و نپرس. دارم از خستگی و خواب میمیرم ... 

بنده فرغون تشریف دارم دیگه. هربار این مامان خانوم چشمش به من میفته که تو خیابون دنبالشم، یادش میفته واسه اون روز تا سال آینده چه چیزهایی ممکنه لازم بشه ... 

اگر بچه داشتم مطمئن باش مثل زمانی بزرگش میکردم که خلایق تو جنگل بچه دار میشدن و تو جنگل بزرگش میکردن. یک دونه از این داروهای مزخرفی که جناب دکترها به بچه ها میدن و اینهمه ریقو بارشون میارن نمیدادم. اگر از زردی عین پرتقال هم میشد تنها کاری که میکردم این بود که شیرخشت بریزم تو حلقش تا از اون طرف فلان چیز فلان رنگی بیاد بیرون . خلاص ... اه انقدر بدم میاد از این ننه های لوس و وسواسی و ننر ... ایییییییی ... 

نوشته شده در یکشنبه 18 دی 1390ساعت 3:15 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
Design By : Night Melody