ویندوز همراه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 17 تیر 1387
دوتا نیمکره
نوشته شده توسط بارون در ساعت 6:42 PM

نیمکره راست مغز شما فعالتر است یا نیمکره چپ؟

دوست گرامی، شما از این تست خودشناسی 27 امتیاز کسب کرده اید.

در ادامه نتایج مختلفی بر حسب دامنه امتیازات کسب شده ارایه شده که شما با مقایسه امتیاز خود می توانید نتیجه مربوط به خود را مشاهده نمایید.

    بین‌ 16 تا 34 امتیاز:
    
امتیاز شما نمایانگر آن‌ است‌ که‌ شما از تعادلی‌متناسب‌ بین‌ دو نیمکره‌ چپ‌ و راست‌ مغزتان‌برخوردارید. به‌ عبارت‌ دیگر، هیچ‌ نیمکره‌ای‌ بردیگری‌ غلبه‌ و سلطه‌ ندارد.
    
اگرچه‌، ممکن‌ است‌ این‌ حالت‌ یک‌ مزیت‌ چشمگیربه‌ حساب‌ بیاید، ولی‌ دال‌ بر آسودگی‌ خاطر نیست‌.مشکل‌ در رابطه‌ با این‌ افراد، این‌ است‌ که‌ شما بیشتراز یک‌ شخص‌ راست‌ مغز یا چپ‌ مغز، از کشمکش‌ها وتضادهای‌ درونی‌ رنج‌ می‌برید.
    
گاهی‌ اوقات‌، این‌ کشمکش‌ها و تضادها بین‌ نحوه‌احساس‌ و نحوه‌ تفکر شما خواهد بود و هم‌ چنین‌ درمواجهه‌ با مشکلات‌ و تعبیر و تفسیر اطلاعات‌ باموانعی‌ روبرو می‌شوید. گاهی‌، جزییاتی‌ که‌ برای‌نیمکره‌ راست‌ مغز، مهم‌ هستند، به‌ واسطه‌ نیمکره‌چپ‌ نادیده‌ گرفته‌ می‌شوند و بالعکس‌. و همین‌می‌تواند یک‌ مانع‌ و سد راه‌ در جهت‌ مرحله‌ مؤثریادگیری‌ یا به‌ پایان‌ رساندن‌ کارها باشد.
    
از جنبه‌ مثبت‌، نقطه‌ قوت‌ این‌ اشخاص‌ در این‌است‌ که‌ آنها در هنگام‌ حل‌ یک‌ مشکل‌ می‌توانندهمزمان‌ و توأما تصویر اصلی‌ و بزرگ‌ و جزییات‌ضروری‌ را ادراک‌ کنند. هم‌ چنین‌، از مهارت‌های‌ کلامی‌مؤثری‌ در جهت‌ ترجمه‌ و تعبیر مسایل‌ شهودی‌برخوردارند، طوری‌ که‌ دیگران‌ می‌توانند آن‌ را به‌راحتی‌ درک‌ کنند و در عین‌ حال‌ قادرید نقطه‌ نظرات‌برتر را تشخیص‌ دهید.
  
یکی‌ از مزایای‌ این‌ افراد در این‌ است‌ که‌ آنها ازتوانایی‌ طبیعی‌ انعطاف‌ بالای‌ ذهنی‌ و فکری‌برخوردارند و از این‌ رو می‌توانند به‌ راحتی‌ در مواجهه ‌با مشکلات‌ چند بعدی‌ به‌ حل‌ آن‌ بپردازند.

اونی که نوشتم از یه سایت پیدا کردم. یه تست بود که جواب جالبی داشت برام. بیشتر بخاطر کشکمشها و تضادهای درونی. که واقعاً خسته ام میکنن...

یه مدت خیلی طولانی بود که به کتاب خوندن نیفتاده بودم. منظورم کتاب خوندنه، نه درس خوندن. توصیه آقای روانشناس فوق العاده مناسب و به جا بود. روانشناسی کمال، با ترجمه خیلی خوب گیتی خوشدل که مثل بقیه ترجمه هاش، مناسب و ساده و راحته. نمیدونم آخرین کتابی که اینطوری تونست خودش رو روی میزم و توی کیفم جا کنه چی بود و کی بود. فقط توصیه میکنم یکبار هم شده بخونیش. البته فصل اولش یک کمی گیجم کرد. اما زود متوجه شدم چطوری باید بخونمش. اما خب، از اون کتابهاست که اگر پیشگفتارش خونده نشه، نمیشه فهمید قراره چه بحثی از کجا و با چه هدفی شروع بشه و به کجا باید برسه...

برای سه چهارتا کار دلم داره تنگ میشه. یکیش چوب بازیه که بازم مجبورم میکنه گواشهام رو بریزم روی میز و هی برم آب رو عوض کنم و قلم موهام رو تو ظرفها بکنم و آخرشم بوی کیلر اتق رو پر کنه... یکیش فیلم دیدنه که احتمالاً باید برم سراغ منیژه و آرشیوش... استخر رو دارم همچنان میرم. حتی روزهایی که خسته هستم. البته باید یک مدت یک روز در میونش کنم. اما هنوز وقتش نرسیده... دلم برای کتابخونه تنگ نشده. یه دلیلش هم اینه که در مورد درس خوندن ذهنم خیلی منظم شده و فشار وحشتناکی که بخاطر این مسئله بهم اومده بود خیلی کمتر شده. این فکر که از پاییز باید منظم برم اونجا و سر فرصت و با برنامه مشخص و روی یه مسیر درست باید از بودن تو اون محیط استفاده کنم، خیلی چیزها رو برام راحت تر کرده. تشویق آقای خرس مهربون و دلگرمی که داد هم مثل همیشه تاثیر خیلی زیادی داشت...

باز رسیده به یکی از آهنگهای خیلی دوست داشتنی یانی...هر بار اینو گوش میکنم، دلم برای یه چیزی خیلی تنگ میشه. جای خالی یه چیزهایی رو بیشتر از بقیه دقیقه های دیگه میبینم و حس میکنم. بعضی وقتها به سرم میزنه پاکش کنم این آهنگ رو. اما از ذهنم که پاک نمیشه...

آخرشم باید بگم: عصبانی هستم. هنوز پولها رو نریختن. کلی کار دارم و خریدنی. چهارشنبه هم باید برم دکتر و اصلاً پول ندارم. واقعاً کلافه شده ام. اما یک کمی خوشحالم که از کلاسهای بانک فقط 8 جلسه مونده. کلاس کامپیوتر هم نصف شده. اگر بتونم دو هفته به خودم فشار بیارم و خانوم معلم هم بتونه دو هفته یک روز در میون برامون کلاس بذاره دیگه زود تموم میشه. تو این دو ماه حسابی زیر فشار بودم. مغزم یه جورایی خسته شده. کلی هم کار عقب افتاده دارم که اگر زودتر تموم بشن این کلاسها باید بهشون برسم. دعا کن بتونم تمومشون کنم و به پاییز نکشه...

باز کلی هندونه خوردم و باز...

جمعه 14 تیر 1387
آیدی نو مبارک
نوشته شده توسط بارون در ساعت 7:26 PM
آیدی قبلیم عوض شد. دنبالم نگردین. نه تو مسنجر و نه توی ۳۶۰. بین اسم و فامیلیم یه دونه آندرلاین اضافه کنین درست میشه. آیدی نو مبارک
پنجشنبه 13 تیر 1387
نمیتونم بفهمم
نوشته شده توسط بارون در ساعت 6:33 PM

هنوزم نمیتونم بفهمم چرا مامان هیچوقت برای من وقت نداره. فقط میدونم یه مدته دیگه واسم مهم نیست ناراحت بشه یا نه. شده ام عین خودش تقریباً. درست موقعی که کار داره منم میگم: کار دارم. یا عین خودش، بی جوابش میذارم...

دیروز مجبور شدم یک ساعتی به اجبار تو کتابفروشی های انقلاب بچرخم. پشت ویترین خیلی از مغازه ها اسم رمانهای جدید چسبونده شده بود. ظاهراً خوبه که مدام داره کتاب چاپ میشه. اما خب، چه فایده که بیشترشون شدن خالی کننده جیب. رمانها که همه نویسنده زن داشتن و اسم همه شون هم بدون استثناء اسم یه آدم بود: هستی، مونا، آرزو، بیتا، ..... واقعاً چه بده که زنهای ما انقدر کیلویی کتاب می نویسن... روانشناسی ها هم که همش نقل قولهای غیر مستقیم و جدید کتاب بغلیشون بودن. بر عکس چند سال پیش، کتابهای بدنسازی و تعمیرکار  اتوموبیل خود بودن و اینها، رفته بودن جزو کتابهایی که تخفیفهای اساسی بهشون خورده بود. از خودآموزهای کامپیوتر و زبان هم خبر زیادی نبود. ظاهراً تب مردم برای خرید این تیپ کتابها اومده پایین...

اما خوشبختانه تونستم چاپ چهاردهم کتابی که آقای روانشناس معرفی و تاکید کرده بود پیدا کنم...

دیروز کلاس امروز تعطیل شد. وقتی رسیدم خونه تصمیم داشتم امروز نرم استخر. اما وقتی از روی تخت ابرها رو دیدم، پریدم بیرون و ... زیر آب...فقط نمیدونم چرا انقدر توی آب سرگیجه میگیرم چند روزه...وقتی هم اومدم خونه بعد از یه مدت خیلی طولانی بالاخره عین آدمیزاد شدم و به خودم اصلاً فشار نیاوردم که نگران چیزی باشم. سر فرصت دراز کشیدم و یک کمی نت بازی کردم و ناهار خوردم و یک کمی کتاب خوندم ( بعد از چند صد سال ) و دو ساعت و نیم هم خوابیدم. بعدشم موهام رو شستم و حالا هم اینجام...

شاید فردا هم برم استخر. اما هنوزم با دیدن آب حالم بد میشه. و هنوزم نمیدونم چرا...

سه شنبه 11 تیر 1387
حال اساسی داخل کوله پشتی
نوشته شده توسط بارون در ساعت 6:07 PM
امروز حسابداری یک حال اساسی داد به من و بارون. دیروزم یه کوله پشتی خریدم واسه خودم. جایزه بود. اما توبه کردم که پام رو بذارم تو اون آرایشگاه مسخره چندش آور
شنبه 8 تیر 1387
فعلاْ خداحافظ
نوشته شده توسط بارون در ساعت 10:28 AM

از موسسه بالا سیصد و هشتاد هزار تومن طلب دارم که هنوز به حسابم ریخته نشده. الان توی حساب حقوقیم فقط 9-8 هزار تومن مونده. پول تلفنم رو ندادم و نمیدم. چند روز دیگه قطع میشه. وقتی هم قطع شد، تلفن رو میدم به مامان. شماره گرفتن با این خیلی براش راحت تره. من که مصرف ندارم. نه به کسی زنگ میزنم، نه کسی زنگ میزنه. میخوام چیکار. غیر از اینکه روی میز رو به هم بریزه و خاکی بشه استفاده ای نداره. با اینترنت هم که کاری ندارم فعلاً. یعنی ترجیح میدم کاری نداشته باشم...آقای روانشناس هم از دست خل و چلی که من باشم راحت میشه...

خانوم معلممون میخواد کلاسها رو چند روز در هفته بکنه. اگر فقط 5 شنبه ها باشه میفته تو ماه رمضون و بعدشم بخاطر تعطیلی ها به مهر کشیده میشه و هیچکدوم نمیتونیم بریم. اینجوری زودتر تموم میشه...

 چقدر خوب شد که تصمیم گرفتم خوندن واسه ارشد رو تا وقتی که تکلیفم معلوم نشده بذارم کنار. کلی راحت شدم. کلاسها که شروع بشن مجبورم همون درسهایی رو بخونم که واسه ارشد لازم دارم. البته اگر مجبور نشم برم سراغ رشته خودم...

از مسافرت و گردش و تفریح و مهمونی و این چیزها که خبری نیست. فعلاً تا میتونم میرم استخر. هم وقتم میگذره، هم مشکل گردن و کمرم حل میشه، هم کلی راحت میشم که خودم رو تو یه سایز و وزن نگهدارم و بشکه نشم. دیروز که از بس شنا کردم، حالم بد شد. حتی نمیتونستم کیفم رو از توی کمد بردارم. تا دو سه ساعت حالم بد بود. یکی نیست بگه دختره خل، اون وسطها 5 دقیقه یکجا بمون دیگه. آب رو که خالی نمیکنن بمونی وسط دیوارها...

اصلاً حالش روندارم برم مدرسه. حکمهای جدید رو فرستادن. ولی واقعاً حسش رو ندارم که برم تا اونجا. شاید تو هفته دیگه یه سر بزنم ببینم چه خبره...

شاید تا وقتی بازم حوصله اینترنت رو پیدا کنم و تصمیم بگیرم پول تلفن رو بدم، اینجا نیام. پس فعلاً...خداحافظ...

 

 

پنجشنبه 6 تیر 1387
اگر...
نوشته شده توسط بارون در ساعت 8:26 PM

اگر روزی تهدیدت کردند،بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگرروزی ترکت کردند،بدان با تو بودن لیاقت می خواهد.

قبول داری؟ چقدر؟ چرا؟...

دوشنبه 3 تیر 1387
اشکال
نوشته شده توسط بارون در ساعت 6:36 PM
این لینک رو ببینی بد نیست. کار جالبیه. اما... اشکالش اینه که اول از همه گشت ارشادیها که هنوزم تکلیفشون با خودشون معلوم نیست اصلا قبول ندارن. دوم هم اینه که زیادی گرم میکنن. اصلا عملی نیست توی این هوای افتضاح آدم انقدر حخودش رو لوله لوله کنه...
شنبه 1 تیر 1387
میمون پیر
نوشته شده توسط بارون در ساعت 10:15 AM

اینم یه دوست اینترنتی نوشته برام:

یک ضرب المثل قدیمی می گوید : میمون پیر دستش را داخل نارگیل نمی کند.
در هندوستان شکارچیان برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد می کنند و یک موز در آن می گذارند.
میمون دستش را به داخل نارگیل فرو می برد و به موز چنگ می اندازد اما دیگر نمی تواند دستش را بیرون بکشد چون مشتش از دهانه سوراخ خارج نمی شود
فقط به خاطر اینکه حاضر نیست نارگیل را رها کند!!!
میمون درگیر یک جنگ ناممکن معطل می ماند و سرانجام شکار می شود.
همین ماجرا در زندگی ما نیز رخ می دهد. نیاز به چیزهای مختلف در زندگی ما را زندانی ان چیزها می کند.
در تله گرفتار می شویم اما از چیزی که به دست آورده ایم دست نمی کشیم
خودمان را عاقل می دانیم اما ( از ته دل می گوییم: ) می دانم این رفتار یک جور حماقت است.

جمعه 31 خرداد 1387
دانه های زیبای مروارید
نوشته شده توسط بارون در ساعت 9:56 PM
اینو مینا برام فرستاده بود:
جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : " وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو  بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه."
جنی قبول کرد. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.
وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :
- جینی ! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره.
پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : "شب بخیر کوچولوی من."
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:
- جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما  می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی."
چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.
جینی گفت : " پدر ، بیا اینجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!
خب! این مسأله  دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او  منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش  رو به ما هدیه بده.
به نظرت خدا مهربون نیست ؟!
این مسأله باعث شد تا درباره چیزهایی که بهشون چسبیده بودم بیشتر فکر کنم.
 باعث شد ، یاد چیزهایی بیفتم  که به ظاهر از دست داده بودم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار چیز بهتر رو به من داد.
یاد مسائلی افتادم که یه زمانی محکم بهشون چسبیده بودم و حاضر نبودم رهاشون کنم، اما وقتی اونها رو خواسته یا ناخواسته رها کردم خداوند چیزی خیلی بهتر رو بهم داد که دنیام رو تغییر داد.( البته اینم توی نوشته های مینا بود. نه نظر من)
یادمان باشد! اگر نخست از کمتر دست نکشیم، بیش تر و بزرگ تر نمی تواند داخل شود.
پنجشنبه 30 خرداد 1387
بدون اسم
نوشته شده توسط بارون در ساعت 6:07 PM

امروز رفتم ثبت نام کردم. بعدشم خانومه لیست واحدهایی که باید بگذرونیم داد و منم کلی حال نمودم با خوندنش و از ذوقم چندبار هم یکی دو وجب با خمیر شدن فاصله پیدا کردم و خلاصه از این حرفها...

درسته که یک کمی زیادی سخت هستن این درسهایی که باید بخونم و یاد بگیرم. اما خب، تو این چند روز هر چی فکر کردم دیدم چه بخوام چه نخوام بالاخره باید برم دنبالش. از انگلیسی توی این دوره زمونه اصلاً نمیشه گذشت. اگر رشته دیگه ای بود امکان نداشت حاضر بشم حالا حالاها براش وقت بذارم و خرج کنم. اما این یکی دیگه یه چیزیه که تا آخر عمر به دمم بسته شده و حالا که آلوده اش شده ام باید تا آخر پاش بشینم. خوبیش اینه که دیگه اصولی جلو میرم. دو سال هم فرصت دارم که ضعفهایی که داشته ام و همش چشم بسته و کورمال کورمال سعی کرده ام حلشون کنم، جبران کنم. فقط خدا کنه درسهای عمومیم رو قبول کنن که تطبیقی بخوره و مجبور نشم اون واحدهای چندش آور رو دوباره بخونم که حااااالم از همه شون به هم میخوره... ایییییی.....

خانومه گفت بیست و دوم همین ماه جلسه توجیهی هست و کلاسها از مهر شروع میشن. تا اونموقع فرصت دارم حسابی برم استخر و کلاسهای بانک هم تموم میشن و اگرم بخوان دوباره کلاس جدید برام بذارن فرصت دارم بهشون برسم. کلاسهای کامپیوترم هم تموم میشن تا پاییز. تازه مسیرش هم خیلی برام خوبه. اما از همه اینها بهتر اینه که بیشتر درسها چیزهایی هستن که برای کنکور فوق لیسانس خیلی لازم داشتم و دارم. البته اگر تا اونموقع بازم تصمیم داشته باشم زبان شناسی بخونم. حالا تا دو سال دیگه خدا بزرگه...

کبودی پام خیلی زودتر از اون که هر کسی فکرش رو میکرد داره خوب میشه. البته با اون یک جنگل آناناسی که خوردم غیرعادی بود اگر اینطوری نمیشد...

آقای فرانسوی هم رفت. به همین سادگی. دلمه هم نگرفت و کیک هم نداد. بدذات بدجنس...پ

به مناسبت روز مادر، برای مادربزرگم کلی ویتامین ث و کلسیم و مولتی ویتامین خارجی جوشوندنی خریدیم. انقدر ذوق زده شد که خدا میدونه. مامان هم خودش محترمانه سفارش داد براش نوار تست قند بخریم. به این میگن کادو دادن مفید. کلی خیال هر دو طرف راحته دیگه. مگه نه؟...

فقط مونده دوتا موضوع. یکیش که گفتنی نیست و یکی دیگه هم خوابه که هنوز حل نشده. همچنان خوابم سبکه و خیلی هم زود بیدار میشم. باید یه فکر اساسی بکنم براش. دیگه داره اذیت کننده میشه برام و مشکل ساز...

 

چهارشنبه 29 خرداد 1387
موهای بارونی
نوشته شده توسط بارون در ساعت 7:20 PM
راستی اینو نوشتم که چند روز قبل یکدفعه ای وسط خیابون تصمیم گرفتم موهام رو کوتاه کنم؟...خلاصه تا جایی که میشد کوتاهه کوتاهشون کردم. خانومه فقط ۴۵ دقیقه داشت قیچی میکرد. هی با شک میگفت: بازم بزنم؟ منم به جای جواب خنده تحویلش میدادم و در نتیجه...کم کم باید برم خواستگاری...
دوشنبه 27 خرداد 1387
اینجوری هاست دیگه...
نوشته شده توسط بارون در ساعت 07:12 AM

کبودی - که چه عرض کنم - سیاه شدگی پام داره مدام بیشتر میشه. دیروز از ظهر به بعد دیگه نتونستم تکون بخورم. امروز دیگه باید برم دکتر. اینجوری نمیشه. آناناس و کمپوتش و این چیزها هم فایده نداره. از کار و زندگی افتادم. نه دیروز تونستم برم استخر نه امروز میتونم برم. اینم شد وضع؟...

بالاخره دیپلمم رو گرفتم. با کلی از این ساختمون به اون ساختمون رفتن. اونم با این پا. اونم تو خیابون انقلاب و آزادی که به چه روزی انداختنشون. حالا باید برم دادسرا و بقیه ماجرا که بمونه برای بعد...اینجوری هاست دیگه...

شنبه 25 خرداد 1387
خاک بر سرمون
نوشته شده توسط بارون در ساعت 12:29 PM
از این لینک خیلی خوشم اومد. اما خب. خاک بر سرمون که چون تو نیویورک مد شده میریم دنبالش...
جمعه 24 خرداد 1387
با اجازه
نوشته شده توسط بارون در ساعت 8:03 PM

با اجازه بزرگترها و بارون و آقای خرس و آقای فرانسوی و آقای دکتر و منشیشون و خلاصه همه و همه...امروز از خستگی تو استخر چنان پام گرفت و پیچ خورد که داشتم میمردم. خانومه که کنار استخر نشسته بود ترسید. بعدشم از بس خسته بودم وقتی داشتم با سرفه می اومدم بیرون، روی پله نتونستم خودم رو نگهدارم و چنان سر خوردم و کوبیده شدم به نمیدونم کجا که الان پای راستم، از لگن به پایین یک ورمی کرده که از روی لباس هم مشخصه. کبودیش هم بماند...

آخه من چطوری به این آقایون و خانومهای محترم بفهمونم که باید اصل دیپلمم رو داشته باشم؟ هان؟...

500 بار زنگ زدم که درباره دلمه یه چیزی بهتون بگم جناب آقای فرانسوی. جواب ندادین، بعدشم تا نصفه شب هی تلفنتون رو اشغال کردین، منم دیگه نمیگم. بمونین تو حسرت یک دونه دلمه...

نمیدونم این خاله بزرگه چه مرضی داره هی واسه خودش سوژه بتراشه. خودش رو کرده مسخره همه فامیل به خدا با این کارهاش. امروزم وسط اونهمه مهمون میگه:... به تاریخ ایران، 14-15 خرداد مرده ( خواهر شوهرش )...آخه از کی تا حالا 4 ماه و نیم قبل شده 14-15 خرداد؟!؟!؟!؟!؟!...

به دایی کوچیکه سلام کردیم. جواب نداد. خداحافظی هم کردیم. بازم جواب نداد. هیچکس هم نمیدونه چرا با همه قهره. تو فامیل آقای بابا خل و چل کم بود، الحمدلله اینطرفی هم داره تولید میشه. میگم الحمدلله، چون از فردا میتونم هر کاری خواستم بکنم و بگم ارثیه...عجب حااااالی میده...

دیروز میخواستم بابت چرت و پرتی که دایی بزرگه درباره دانشجوهای علمی کاربردی میگفت بزنم تو دهنش. خب مگه مهمه که آدم مدرکش رو از کجا بگیره. همین که همت کردن و دارن با اینهمه مسئله ای که تو زندگی هر کسی هست میخونن و با سواد یا بی سواد بالا میان، خودش خیلیه. درسته دل خوشی از یه عده شون ندارم و یه وقتهایی خودمم حسابی میشورمشون، اما دلیل نمیشه اونطوری بکوبه همه شون رو. خجالت نمیکشه با این سن و سال. مامانش راست میگه که تمام سلولهاش شده عقده و حسادت نسبت به شوهرخواهرهاش و بقیه...

فعلاً برم وسایلم رو برای فردا جمع کنم تا بعد...

 

سه شنبه 21 خرداد 1387
آهای
نوشته شده توسط بارون در ساعت 8:05 PM

سلام آقای خرس. آهای...کجایین؟ ...اگر زنگ میزدین بهتون خبر میدادم که قبول شدم. البته میدونم بهم میخندین که میخوام برم فوق دیپلم بگیرم. اما خب تو رشته خودم خیلی به دردم میخوره. توضیحات مفصلش رو نگهمیدارم که مجبور بشین بتلین که بعدشم بپرسم باید با بقیه اش چیکار کنم...

دیشب این آقای فرانسوی نذاشت به موقع بخوابم. همش حرفای بی تربیتی زد. منم ازش یاد گرفتم دیگه. نتیجه اش این شد که...