نیمکره راست مغز شما فعالتر است یا نیمکره چپ؟
دوست گرامی، شما از این تست خودشناسی 27 امتیاز کسب کرده اید.
در ادامه نتایج مختلفی بر حسب دامنه امتیازات کسب شده ارایه شده که شما با مقایسه امتیاز خود می توانید نتیجه مربوط به خود را مشاهده نمایید.
بین 16 تا 34 امتیاز:
امتیاز شما نمایانگر آن است که شما از تعادلیمتناسب بین دو نیمکره چپ و راست مغزتانبرخوردارید. به عبارت دیگر، هیچ نیمکرهای بردیگری غلبه و سلطه ندارد.
اگرچه، ممکن است این حالت یک مزیت چشمگیربه حساب بیاید، ولی دال بر آسودگی خاطر نیست.مشکل در رابطه با این افراد، این است که شما بیشتراز یک شخص راست مغز یا چپ مغز، از کشمکشها وتضادهای درونی رنج میبرید.
گاهی اوقات، این کشمکشها و تضادها بین نحوهاحساس و نحوه تفکر شما خواهد بود و هم چنین درمواجهه با مشکلات و تعبیر و تفسیر اطلاعات باموانعی روبرو میشوید. گاهی، جزییاتی که براینیمکره راست مغز، مهم هستند، به واسطه نیمکرهچپ نادیده گرفته میشوند و بالعکس. و همینمیتواند یک مانع و سد راه در جهت مرحله مؤثریادگیری یا به پایان رساندن کارها باشد.
از جنبه مثبت، نقطه قوت این اشخاص در ایناست که آنها در هنگام حل یک مشکل میتوانندهمزمان و توأما تصویر اصلی و بزرگ و جزییاتضروری را ادراک کنند. هم چنین، از مهارتهای کلامیمؤثری در جهت ترجمه و تعبیر مسایل شهودیبرخوردارند، طوری که دیگران میتوانند آن را بهراحتی درک کنند و در عین حال قادرید نقطه نظراتبرتر را تشخیص دهید.
یکی از مزایای این افراد در این است که آنها ازتوانایی طبیعی انعطاف بالای ذهنی و فکریبرخوردارند و از این رو میتوانند به راحتی در مواجهه با مشکلات چند بعدی به حل آن بپردازند.
اونی که نوشتم از یه سایت پیدا کردم. یه تست بود که جواب جالبی داشت برام. بیشتر بخاطر کشکمشها و تضادهای درونی. که واقعاً خسته ام میکنن...
یه مدت خیلی طولانی بود که به کتاب خوندن نیفتاده بودم. منظورم کتاب خوندنه، نه درس خوندن. توصیه آقای روانشناس فوق العاده مناسب و به جا بود. روانشناسی کمال، با ترجمه خیلی خوب گیتی خوشدل که مثل بقیه ترجمه هاش، مناسب و ساده و راحته. نمیدونم آخرین کتابی که اینطوری تونست خودش رو روی میزم و توی کیفم جا کنه چی بود و کی بود. فقط توصیه میکنم یکبار هم شده بخونیش. البته فصل اولش یک کمی گیجم کرد. اما زود متوجه شدم چطوری باید بخونمش. اما خب، از اون کتابهاست که اگر پیشگفتارش خونده نشه، نمیشه فهمید قراره چه بحثی از کجا و با چه هدفی شروع بشه و به کجا باید برسه...
برای سه چهارتا کار دلم داره تنگ میشه. یکیش چوب بازیه که بازم مجبورم میکنه گواشهام رو بریزم روی میز و هی برم آب رو عوض کنم و قلم موهام رو تو ظرفها بکنم و آخرشم بوی کیلر اتق رو پر کنه... یکیش فیلم دیدنه که احتمالاً باید برم سراغ منیژه و آرشیوش... استخر رو دارم همچنان میرم. حتی روزهایی که خسته هستم. البته باید یک مدت یک روز در میونش کنم. اما هنوز وقتش نرسیده... دلم برای کتابخونه تنگ نشده. یه دلیلش هم اینه که در مورد درس خوندن ذهنم خیلی منظم شده و فشار وحشتناکی که بخاطر این مسئله بهم اومده بود خیلی کمتر شده. این فکر که از پاییز باید منظم برم اونجا و سر فرصت و با برنامه مشخص و روی یه مسیر درست باید از بودن تو اون محیط استفاده کنم، خیلی چیزها رو برام راحت تر کرده. تشویق آقای خرس مهربون و دلگرمی که داد هم مثل همیشه تاثیر خیلی زیادی داشت...
باز رسیده به یکی از آهنگهای خیلی دوست داشتنی یانی...هر بار اینو گوش میکنم، دلم برای یه چیزی خیلی تنگ میشه. جای خالی یه چیزهایی رو بیشتر از بقیه دقیقه های دیگه میبینم و حس میکنم. بعضی وقتها به سرم میزنه پاکش کنم این آهنگ رو. اما از ذهنم که پاک نمیشه...
آخرشم باید بگم: عصبانی هستم. هنوز پولها رو نریختن. کلی کار دارم و خریدنی. چهارشنبه هم باید برم دکتر و اصلاً پول ندارم. واقعاً کلافه شده ام. اما یک کمی خوشحالم که از کلاسهای بانک فقط 8 جلسه مونده. کلاس کامپیوتر هم نصف شده. اگر بتونم دو هفته به خودم فشار بیارم و خانوم معلم هم بتونه دو هفته یک روز در میون برامون کلاس بذاره دیگه زود تموم میشه. تو این دو ماه حسابی زیر فشار بودم. مغزم یه جورایی خسته شده. کلی هم کار عقب افتاده دارم که اگر زودتر تموم بشن این کلاسها باید بهشون برسم. دعا کن بتونم تمومشون کنم و به پاییز نکشه...
باز کلی هندونه خوردم و باز...





