من و نقره بارون



مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

4تا بی زا کودیل خورده ام و هنوز هیچ اثری نکرده و فردا هم باید ساعت 8 برم رادیو لوژی ... خدا به خیر بگذرونه و به داد افراد و اعضای حاضر و غایب در منزل برسه ...

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت 1391ساعت 11:56 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

خدایا دوتا خبر خیلی خوب رسوندی. منتظر بقیه اش هستم تا قبل از اینکه برم بخوابم. منتظرم. یادت نره یه وقت. باشه؟ ...

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391ساعت 8:16 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

خداییش شاهکارهای خلقتیم ... خودمون رو خفه میکنیم لیست مسنجرمون چندمتر باشه بعد اینویزیبل میام سراغ اینترنت!

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت 1391ساعت 00:34 AM توسط نقره بارون| 0 نظر|

امروز خبر رسید که بیست تا نهال برام کاشتن. آلبالو، سیب، انجیر، به، نارنج و پرتقال (بیشتر از بقیه) و ... 

اس ام اس خبر رو که خوندم دلم هررررررررری ریخت. نمیدونم چطوری تا هفته دیگه طاقت بیارم که برسم ... 

برام در خیلی قشنگی گذاشته. از طرحش خیلی خوشم اومد. کلی سبزی چیدم و حسابی ماشین رو با بوی سبزی ها پر کردم. شنبه هم خودم به خودم تعطیلی دادم و نرفتم. اصلا هم به روم نیاوردم که بگم کجا بودم. 

تو جاده هوا معرکه بود. چقدر دلم میخواست پیاده میشدم و حسابی بارون میخوردم. ولی خب نمیشد. همراههای همراهی نبودن ... 

دیگه اینکه ...

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت 1391ساعت 6:38 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

اولین روز سی و هفت سالگی. دیروز که خوب بود. امروز هم خوب ... 

آقای خدا هنوز منتظرم ...

نوشته شده در پنجشنبه 31 فروردین 1391ساعت 1:51 PM توسط نقره بارون| 1 نظر|

خیالم راحت شد. فقط دیواری مونده که در داره. رنگ در هم تموم شده و فقط نصبش مونده. گفتم اتاق رو 16 متری بسازه ... قرار شد درختها بیشتر پرتقال و نارنج باشن. چندتا آلبالو هم باشه که قشنگ بشه. دورتادور هم تمشک. بوته اش هم بهتر از سیم خاردار عمل میکنه هم بیشتر سال سبزه. توش جونور و قورباغه و جیرجیرک میره. ولی خب جای جنگلی، با تمشک یا بی تمشک، این چیزها رو داره دیگه ... عوضش دیگه همونطوری جنگلی منگلی می مونه ... 

خیلی اتفاقی یک هتل که آخر اسفند افتتاح شده بود کشف نمودیم. رااااااااااااحت شدیم از اینکه هربار بریم خونه دخترعمو. بنده خدا خیلی به مهمون میرسه ها. ولی همین رسیدن زیادش ما رو خفه نموده. خونه اش هم که وحشتناک گرمه همیشه. کسی هم حق نداره به پنجره ها دست بزنه ... قرار شد از این به بعد هربار رفتیم شمال، بریم اونجا ... 

آقا اعتماد به نفسمون رو در اون شهر از دست دادیم. یکی از یکی مانکن تر و خوش تیپ تر. اونم بدون آرایشهای وحشتناک پایتخت نشینها! 

ای خدا سال دیگه از دست این مدرسه خلاص شده باشم و روزهای تعطیلم زیاد شده باشه، با خیال راحت مامان رو ببرم بگردونمش ... 

دیگه بقیه اش باشه برای بعد ...

نوشته شده در جمعه 25 فروردین 1391ساعت 7:16 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

میدونی چیه آقای خدا ... ببخشیدها اما توی این چند روز همش دارم مطمئن تر میشم که شاید حریف جادو و سحر و اینجور چیزها نمیتونی بشی ...

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین 1391ساعت 7:41 PM توسط نقره بارون|

مسافران محترمی که توی عید میاین پایتخت: واللا به خدا به پیر به پیغمبر، قرمزتر بودن رژتون و زردتر بودن موهاتون و پهن و کج و معوج تر شدن خط چشمتون و ریخت و پاش بودن ریملتون، به قرآن باعث نمیشه شباهت مطلق به این شهر و اهالیش پیدا کنید! آخه مگه شهر و دیار خودتون چی کم داره که اینجا خودکشی میکنین؟ هان؟

نوشته شده در جمعه 11 فروردین 1391ساعت 5:44 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

مسافرت خیلی مفیدی بود. خیالم خیلی راحت شد. تا تونستم شفته خوردم و کته. حالا اینجا باشم دوتا قاشق برنج رو به زور و اصرار میخورم ها. اصلا مزه نمیده. ولی اونجا انگار اگر زیاد نخوری، میمیری ...  

 

5شنبه مامان رفت شمال. منم جمعه کله سحر تنها راه افتادم رفتم. مامان روز قبلش رفته بود. جاده تقریبا خلوت بود. خیلی خوشم اومد. اصلا خسته ام نکرد. جاده جدیده درست یکساعت و نیم راهم رو کم کرد ... ماشین خالی و سبک، هوا هم فوق العاده، گازش رو گرفتم و سه ساعته ...

خیالم راحت شد. همه چی خیلی خیلی اتفاقی جور شد. یک روز که خیلی اتفاقی صاحب قبلی زمین رو دیدم و گفت برم بپرسم ببینم بقیه چقدر میگیرن دیوار بکشن، اگر راضی بودم کار رو به خودش بدم. برام جالب بود که وقتی مبلغ رو بهش گفتم، خودش متری دوهزار تومن کمتر از بقیه قیمت داد. گفت هر وقت بخوام با پسرش کار رو شروع میکنه. قیمت در رو از اونی که اونجا شنیده بودم هم گفت کمتر برام تموم میکنه ... راهنمایی های خیلی خوبی کرد. به شهرداری و ثبت و بخشداری و همه جا هم سر زدم. سر فرصت رفتم نهال ها رو دیدم و از چند نفر قیمت گرفتم. در هم قیمت کردم. با اونی که فکر میکردم، یک چیزی نزدیک دویست هزار تومن اختلاف قیمت داشت! البته ذهن من با قیمتهای تهران مزخرف ساخته شده بود! هم در مورد قیمت در هم قیمت نهال... 

بعد از یک خواب نسبتا طولانی تو جنگل، داشتم گیج و منگ برمیگشتم که یکجا نگهداشتم صورتم رو بشورم. تنها دفتر فنی باز توی اون ساعت، جایی بود که جلوی درش زدم کنار. صورتم رو شستم و گفتم برم تو حدود قیمت دستم بیاد! زد و از شانسم اونی از آب دراومد که اولین تفکیک رو انجام داده بود! یک پسر جوون خیییییییلی خوب و با انصاف ،درست نقطه مقابل اهالی نسبتا محترم پایتخت خراب شده مون، هرچی لازم بود و نبود گفت. کار رو به خودش سپردم و اعتماد کاملا به جایی بود. الحق و الانصاف کار رو عالی تر از اون که فکر میکردم انجام داد ...  

اصلا دلم نمیخواست برگردم. کلی سی دی خریدم نصف قیمت این خراب شده و کیفیت و مواد داخلش صدبرابر بهتر از اونهایی که توی این خراب شده قالب میکنن ... 

دیروز یکی یه چیزی بهم گفت که خیلی دلم گرفت. هرچی فکر میکنم نمیتونم بفهمم چرا خدا که انقدر از تواناییش و قدرتش میگن نذاشته جلوی اون اتفاق گرفته بشه ... 

 

راستش حال و حوصله ندارم ...

نوشته شده در جمعه 11 فروردین 1391ساعت 5:36 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

این جور که بویش می اید یا مسافرت نمی رویم یا دیر می رویم. بوی سرما و یخبندان جاده تا اینجا هم پیچیده است. بخصوص وقتی خاله اینا از وسط راه مجبور شدند برگردند. اونها برگردند، دیگه من یکی که فاتحه ام خوانده شده است اگر در آین یخ و سرما بروم ... 

ولی نمیدونم چرا چندان ناراحت نشدم وقتی شنیدم یک جورهایی باید یا رفتنمون عقب بیفته یا کامل کنسل بشه ...

نوشته شده در دوشنبه 29 اسفند 1390ساعت 06:47 AM توسط نقره بارون| 1 نظر|

جمعه یک کیسه به چه بزرگی از روده ام اومد بیرون! داشتم قبض روح میشدم. انقدر بدم اومد از تصور اینکه اون کیسه توی روده ام بوده ... ایییییییی ... اول فکر کردم نایلون خورده ام و الان اومده بیرون! یهو یادم افتاد کیسه فریزر که خوراکی نیست! یه لحظه این فکر اومد تو ذهنم که انگله! فکر کن! یه چیز بزرگ حدود 8-9 سانت، شفاف و روشن، توی روده ات باشه و تو بی خبر باشی ....... 

فکر کنم کیستی چیزی بوده که دوشنبه صبح وسط خیابون ترکید و اون بلاها رو سرم آورد. باورت نمیشه بگم تو کل زندگیم سه بار برای درد گریه کردم. دوبار سر تزریقهای دستم و بی سر و صدا گریه ام رو تموم کردم، ولی این دفعه دیگه ساختمون رو گذاشتم رو سرم از بس گریه کردم و التماس کردم مسکّن نزنن که لااقل قلبم بیشتر اذیتم نکنه ... وای خدا چه روز وحشتناکی بود ... محاله درد اون روز یادم بره ... 

حالا تو این اوضاع دکتر هم وقت پیدا کرده زورکی دو روزه برام نوشته تازه شرط هم میذاره که سه شنبه برم سینما!!!!! فکر کن!!! یه وقتهایی فکر میکنم بیچاره زن و بچه اش از دستش چی مییییییکشن ... بعضی وقتها هم میگم خب اگر از این تجویزجاتش برای زن و بچه اش هم داشته باشه که خوشبخت ترین زن و بچه روی کره زمین هستن به خدا! 

اقای خدا شانسسسسسسسسسسس بده ...

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند 1390ساعت 11:55 AM توسط نقره بارون| 0 نظر|

آقای خدا خواهش میکنم کمکم کن اشتباه نکنم. باشه؟ خواهش میکنم ... ممنون ...

نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390ساعت 10:07 PM توسط نقره بارون| 0 نظر|

هیچکس غیر از من اینجا نیست. به معاونها هم گفتم نیان. مسخره نیست؟ به جای اینکه بگن شماها که هر روز سر کار میرید این دو روز آخر به زندگیتون برسید، خاک بر سرها میگن اللا و للا مدیر باید باشه! نمیدونم این مرتیکه مزخرف چی تو جمجمه اش داره آخه ... زن خودش الان سر کاره که ماها رو کشیده اینجا تازه تیم بازرسی وزراتی هم ول کرده تو شهر؟ ...

نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390ساعت 10:23 AM توسط نقره بارون| 0 نظر|

نمیدونم چرا امروز نه من نه شهلا نه مهناز هیچ کدوم حوصله مدرسه رو نداریم ... 

 دیروز یک لباس خیلی قشنگ کادو گرفت با یک کیف لوازم آرایش خوشگل و یک تسبیح خیلی خیلی جذاب و شیک ... 

توی این دو سه هفته دو تا شال قرمز خیلی شیک کادو گرفتم. یک لباس حریر خیلی جالب و ... 

بالاخره بخت کمد و لباسهام باز شد و تونستم با حواس جمع مرتبشون کنم. از لباسهام تقریبا خوشم اومد ...

نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند 1390ساعت 08:58 AM توسط نقره بارون| 1 نظر|

اون خانمی که باهاش رفتم بیمارستان دیروز زنگ زد و با کلی دعا و ثنا خبر داد مهره های کمرش شکسته شدن تو اون زمین خوردن... کاش یک کم فهم داشتیم که بفهمیم وقتی یکی میخوره زمین یا تصادف میکنه نباید حرکتش بدیم ...

نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند 1390ساعت 11:17 AM توسط نقره بارون| 0 نظر|

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>
Design By : Night Melody